نه پای رفتن و نی جای برگشت ...


 ماهرخ گیج شده بود . گیجِ حرف بود .
 بعضی آوارها دیده نمی شوند ، از دست و پا زدنِ کسی که زیر آن است می توانی بفهمی که دارد فشارش را تحمل می کند ! ماهرخ زیر آوار حرفهای عبو دست و پا می زد و نمی توانست تکان بخورد ...



رازی در کوچه ها / فریبا وفی 


* عنوان از مهدی اخوان ثالث


جمعیت زیاد است و جفت ها قر و قاطی !

...

...

...

روزی با صدای بلند به خودم گفتم بین من و او چیزی نیست . وحشت کردم از خودم ! صدایم بازتاب احساسم نبود . متوجه شدم که با تمام وجود می خواهم چیزی بین ما باشد . فکر می کنم بعد از این بود که هر حرف و حرکتی برای من معنی دار شد . حالا دیگر سرد و جدی بودنش معنی داشت . لابد حوصله ام را نداشت !

.

.

.

روزهای بعد کارم شد انتظار کشیدن. این اولش بود ... اولِ مرضِ تازه ام ...

مثل پیدا شدن درد بود در جایی از بدنم و من قادر نبودم به چیزی غیر از آن فکر کنم و گوشی ام شده بود حیاتی ترین وسیله ی زندگی ام! می توانست در یک چشم به هم زدن از این رو به آن رویم کند . فکر می کردم اگر دورش بیندازم همه ی گرفتاری تازه ام از بین می رود اما از این فکر می لرزیدم !

ناگهان تلفنم لالمونی گرفت . دیگر زنگ نزد . اضطراب دیوانه ام کرد . بعد از کلی تردید زنگ زدم. خبری از او نبود. جرأت نکردم از بهادر چیزی بپرسم ... رابطه ی ما ظاهری عادی داشت ...

.

.

.

با طولانی شدن غیبت او به فکر افتادم که اصلاً چیزی به نام رابطه وجود نداشت! دوباره مرور کردن ها شروع شد . کجا اشتباه کرده بودم . چه چیزی او را فراری داده بود . بعد از چند روز سر جای اولم بودم . نتوانسته بودم به هیچ کدام از سوالهایم جواب دهم . خسته شدم . بعد از مدتی توانستم از خودم آدم سرد و ناامیدی بسازم و آنقـــــــــدر در این کار پیش رفتم که چند هفته بعد با شنیدن دوباره ی صدایش خوشحال نشدم 


*****

هیچ کاری بی معنی تر از این نیست که بخواهی برای کسی که برایش مهم نیستی ، از خودت بگویی !


*****


منم فکر می کردم عشق آدم به چیزی یا کسی کم نمی شود مهندس! بعد دیدم شد. مثل این کباب دونرهای ترک که لایه لایه ازش می برند ، عشق هم لاغر می شود ...


*****

دنیا پر است از باسوادهای بی شعور !




* عنوان از متنِ همین کتاب


ماه کامل می شود / فریبا وفی >>>

وقتی قهرم با همه ی دنیا قهرم ، با خودم بیشتر

اولین کتابی که از خانم فریبا وفی خوندم "رویای تبت" بود ... که پیش تر در این پست در موردش نوشته بودم . فقط جهت تاکید بیشتر ِ احساسی که نسبت به این کتاب داشتم بگم که : خوندن همین یک کتاب از خانم وفی باعث شد که به نویسندگیشون ایمان بیارم و ...

 نتیجه ش بشه این :  

(قرار بود یه عکس اینجا باشه که نشد!)


نمی دونم متاسفانه یا خوشبختانه هیچ کدوم از کتابهایی که ازشون خوندم به جذابیت "رویای تبت" نبود ..
 _ برای من!_ 


"پرنده من" برنده ی جایزه ی بهترین رمان سال 1381 بنیاد هوشنگ گلشیری و برنده ی جایزه ی بهترین رمان سال 1381 جایزه ی ادبی یلداست  و تا حالا به زبان های انگلیسی و ایتالیایی ترجمه و منتشر شده . هیچ توضیحی در مورد کلیات داستان نمیدم 

فقط قسمت هایی از متن کتاب :


می گوید "چرا به خودت نمی رسی؟ چرا از این خانه دل نمی کنی ؟ چرا خانه ی ما نمی آیی؟ خیابانی؟ پارکی؟ "

می خندم و بشقاب بیسکوییت را روی میز می گذارم . " دیگ به دیگ می گوید روت سیاه" .

خودش را به نشنیدن می زند . " اینجوری خیلی کسل و دلمرده می شوی"

می گویم " می دانم، ولی مرده با پارک رفتن زنده نمی شود . با آرایش کردن هم زنده نمی شود "

 از دهانم می پرد " با عاشق شدن شاید بشود"

بفهمی نفهمی سرخ می شوم .

مشکوک نگاهم می کند . نمی دانم به من شک کرده یا به خودش . می گوید: "عشق کجا بود"

" مثل امیر حرف می زنی . امیر عقیده دارد عشق آدمها را نجات می دهد ولی اینجا هیچ کس نمی تواند کسی را نجات دهد. آدمهای گرفتار و فلک زده با هم رابطه برقرار می کنند و اسمش را می گذارند عشق . ولی این بیشتر هرزگی است تا عشق".

نوبت منیژه است که سرخ بشود. " هرزگی نیست ".


******


 امیر خبر ندارد که روزی صدبار به او خیانت می کنم. وقتی که زیرشلواری اش به همان حالتی که درآورده وسط اتاق است. وقتی توی جمع آنقدر سرش گرم است که متوجه من نیست. وقتی سیر شده و یادش می افتد که منتظر ما نمانده است. وقتی مرا علت ناکامی هایش به حساب می آورد. وقتی زن دیگری را به رخ من می کشد. وقتی که می تواند از هرچیزی به تنهایی لذت ببرد. وقتی که تنهایم می گذارد به او خیانت می کنم.

بعضی وقت ها سرخورده می شوم توبه می کنم . از راه های رفته بر می گردم و انگشتانم را لای موهایش فرو می برم . سرش را خم می کند که انگشتهایم تا پس گردنش پایین بیایند . " چه خبر شده؟" 

پرخاش می کنم " بفرما . وقتی محبت نمی کنی می گوید چه خبر شده . وقتی هم محبت می کنی باز می گوید چه خبر شده "

خبر ندارد که روزی صدبار به او خیانت می کنم 

روزی صدبار از این زندگی بیرون می روم 

با ترس و وحشت زنی که هرگز از خانه دور نشده است. آرام ، آهسته، بی صدا و تا حد مرگ مخفیانه به جاهایی می روم که امیر خیالش را هم نمی کند . 

آن وقت با پشیمانی زنی توبه کار ، در تاریکی شبی مثل امشب دوباره به خانه پیش امیر باز می گردم .


* عنوان از متن همین کتاب 


_ پی نوشت : این پست تقدیم می شود به دوست نزدیک ولی دورافتاده ام هدا ! که انگیزه ام بود برای آپ  دوباره . 

یک لحظه ... زندگی ِ تو از دست می رود !

" رویای تبت " نوشته ی فریبا وفی ، یکی از گیراترین رمانهایی بود که اخیراً خوندم . کم پیش میاد کتابی رو دست بگیرم و با ولع تمام یکسره تا آخرش پیش برم و از دیالوگهاش لذت ببرم. این رمان روایت همزمان چند داستان به موازات همدیگه ست که هرکدوم در نوع خود حس کنجکاوی خواننده رو تحریک میکنه و اونو دنبال خودش میکشونه تا ببینه نهایتاً اون همه توصیف و شخصیت پردازی مقدمه ی چه رویداد ناگوار و دور از ذهنی میتونه باشه ... هرچند که خطوط ابتدایی رمان دقیقاً توصیف اون لحظات سنگینی ست که اتفاق مورد نظر افتاده! ... و خواننده رو وادار میکنه بعد از خوندن خط پایانی کتاب مجدداً سری به صفحه ی اول بزنه و باز هم وقایع رو مرور کنه ...

قصدم توضیح داستان رمان نیست به هیچ وجه. چرا که اصلاً بیشتر از اینکه موضوع اصلی رمان فکرمو مشغول کنه درگیر موضوعات جانبیش بودم...

از متن کتاب :

" تو بودی که بعدها گفتی هیچ چیز تضمین ندارد و رابطه ی آدمها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد. یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته است "

****

او دیگر سنگ نبود، سنگ صبورم نبود . آدم بود . مرد بود. می خواستم بشناسمش. ساده نبود. نمی شد به او بیش از حدی که خودش تعیین می کرد نزدیک شد . مثل اسبی رم می کرد 

****

+ خوشم نمی آید در اختیار کسی باشم . از تو هم همچین انتظاری ندارم. خوبی این رابطه هم همین است. هیچ انتظاری تویش نیست . توقعی درش نیست. 

_ منظورت این است که من هم نباید توقعی داشته باشم ؟

+ نباید. 
.
.
.
غیر منتظره پرسیدم : چرا خودت را رو نمی کنی؟ 


ساکت شد و ماشین را کنار خیابان پارک کرد . منتظر ماندم تا چیزی بگوید . نگفت. بعید بود تا چند سال دیگر هم چیزی بگوید ! در ماشین را باز کردم و پیاده شدم...

****

_ به مرد آرام گفتم : می خواهم جار بزنم .

+ چی را ؟

_ احساسم را به همه چیز و همه کس .

+ چیزی نگفت .

_ گفتم : احساسم را نسبت به تو . 

+ با مهربانترین لحنی که فقط از او بر می آمد گفت : همه چیز خراب می شود ، دیگران با قضاوتشان خرابش می کنند ...

همیشه به من می گفت به قضاوت دیگران اهمیت نده . برای خودت زندگی کن. به من آموزش شجاعت می داد. در حالی که خودش از چیزی هراس داشت . ...

_ گفتم : می روم چاهی پیدا می کنم و سرم را تویش می کنم و داد می زنم .

+ همیشه ته چاه یکی هست که بشنود . 

_ سرم را تکیه دادم به صندلی. ممکن است به کسی نگوید ...

+ غیر ممکن است . او هم دوست دارد به یکی بگوید. 

_ ولی این ماجرا فقط برای من مهم است . برای او که مهم نیست .

+ به همین علت هم از آن مراقبت نمی کند .

****

از مرد آرام خواستم بگوید " او " چه شکلی است ...
.
.
.
+ گفتم : نفهمیدم بلاخره چه جور زنی بود ؟

_ گفت زن قشنگی بود ... ولی تو قشنگتری.

+ داشت خرم می کرد . باج می داد تا دست بردارم .

_ گفت : جدی می گویم باور کن. 

+ اصرار کردم باز هم بگوید. 

_ یک عالم زنانگی درش پنهان بود ...

باز هم می خواست بگوید. تازه جان گرفته بود. انگار با گفتنش چیزی مقابل چشمش خلق می شد . دیگر نخواستم بدانم . تحملش را نداشتم در لحنش ستایش بود . ستایشی که جایی برای هیچ رقیبی نمی گذاشت . دل درد گرفتم . به خودم گفتم بِکِش . تاوان زیاد دانستن همین است !

+ حرفش را قطع کردم و غیر منتظره پرسیدم : شبیه من بود ؟ 
.
.
.
آن شب مرد آرام بیش از همیشه حرف زد و گفت که از فردا می رود پی کارش. گفت اینجوری برای هردویمان بهتر است ...

****

+ گفت : تو دختر قشنگی هستی. با شعوری.

_ اینجور مقدمه ها را خوب میشناختم . خوبی ها را به تو می گفتند تا خوبتر ها را از تو دریغ کنند 

+ و من حق ندارم به غرور تو لطمه بزنم.
.
.
.

_ گفتم : تو می ترسی .

+ گفت : شاید . ولی من سالها با چیزهایی زندگی کرده ام. برایم سخت است جور دیگری زندگی کنم. در موردش خیلی فکر کرده ام . نمی توانم. 

 _ گفتم : پس من چی ؟ ( و فکر کردم همیشه باید خودم را یادآوری کنم )

+ رفت تو فکر. گفت : همه چیز تمام می شود . تو هم فراموش می کنی .

قلبم یخ کرد. اتاق گرم بود و تاریک. ولی من احساس می کردم وسط زمستانم . دستم را آهسته از میان دستهایش بیرون کشیدم . باید راهم را می کشیدم و می رفتم . حرفهایی را که می خواستم بزنم فراموش کرده بودم . دیگر فایده ای نداشت. 


* عنوان پست از علی حیات بخش 


حرف بزن ابر ِ مرا باز کن ، دیر زمانیست که بارانی ام ...


قهر ، زبانِ استیصال است.

قهر ، پرتابِ کدورتهاست به ورطه ی سکوتِ موقت ؛ و این کاری ست که به کدورت ، ضخامتی آزارنده می دهد.

قهر ، دو قفله کردن دری ست که به اجبار، زمانی بعد، باید گشوده شود، و هرچه تعداد قفلها بیشتر باشد و چفت و بستها محکم تر ، در ، ناگزیر ، با خشونت بیشتر گشوده خواهد شد. 

و راستی که چه خاصیت ؟

 .... 

... سخن گفتن مداوم  _ و حتی دردمندانه _ در باب یک مشکل ، کاری ست به مراتب انسانی تر از سکوت کردن درباره ی آن. 


نادر ابراهیمی

*عنوان پست از محمدعلی بهمنی

هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ !


آن که رفتنی ست به هیچ قیمتی نمی ماند . نمی توانی به چهارمیخش بکشی. بگذار برود . اصرار نکن . پیش از آنکه غرورت را به باد دهی از فکرت بیرونش بنداز ، و تا حد کافری انکارش کن ! حتی اگر خدا باشد .


 رمان خواهر پاپ / عباس معروفی

*عنوان پست از افشین یداللهی 

بعد از این اگر باشم در نبود خواهم بود !

چیزهایی هست که شکستن اش صدا ندارد.می پیچد در خود آدم.در صدای آدم.می شود زیر صدای اش.می شود تاری از حنجره اش.می ریزد توی نگاه اش.انگار آینه شکسته باشند در آن.خرده شکسته ها باید جایی خودشان را نشان بدهند.گیر می کند لابلای مویرگ ها.آدم را می بندد.دست و پای آدم را می گیراند.سنگین می کندش.صدای قدم هایش خَش بر می دارد.انگار زیر گام هایش برگ ریخته باشند.پیشانی اش خطٌی می شود.لبخندش لاغر.گردن ِ گریه هایش کلفت! چیزهایی هست که وقتی می شکند،جایی در زمین ترک می خورد.ابری به آسمان اضافه می شود.تاریخ نوین ِ انسانی دیگر!

 چیزهایی که بعد از شکستن، تقویم را خلاصه می کنند:بهاری که بود؛ پاییزی که خواهد بود.


چیزهایی هست...بستگی دارد چقدر دوستش داشته باشی.

 

مصطفا حسن زاده / اینجا

*عنوان پست از حسین منزوی

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود !

 

یه عده میگن که دنیای داستانهای مصطفی مستور دنیای تکرار و شخصیتهای تکراریه! و از این همه تکرار به خوبی یاد نمیکنن  .. ولی من حین خوندن هر داستانش لذت می برم از این همه تکرار عجیب غریب .. اصلاً لذت می برم از این همه داستان با موضوعات تکراری!

تعریف و توصیفی که توی کتابهای مصطفی مستور از عشق میشه یکم با عشقهای بقیه ی رمان نویسها تفاوت داره.. یکی در نحوه ی شکل گیریشون و یکی در سرانجام بی فرجامشون! یعنی روایت عشقهایی که شاید اصلاً نباید شکل میگرفته .. یا حالا که شکل گرفته باید در نطفه خفه شه !

 بین داستانهای این چنینی ِ کوتاهش "کشتار" ، "حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه" و "چند روایت معتبر درباره ی عشق" رسماً حالمو بد کردن و اعصابمو به بازی گرفتن! اعتراف می کنم با خوندنشون گره ای بین ابروهام افتاد که تا ساعتها و روزها بعدش باز نشد! یا اینکه باز شد و دوباره گره خورد !

کشتار : داستان آشنایی دختریست به اسم مونس که در کوپه ی قطار با نویسنده ای گمنام به اسم یوسف آشنا میشه. اولین نامه ای که بین این دو رد و بدل میشه از طرف مونس ِ و شامل درخواست کمک برای پیدا کردن یه کتاب.. و این نامه ها ادامه پیدا میکنه تا اونجایی که "حضور محترم جناب آقای یوسف سرمدی نویسنده و هنرمند گرانمایه ی ایران!" تبدیل میشه به "سلام یوسف" .. و  "سرکار خانم فردوس" تبدیل میشه به "سلام مونس من !" و نهایتاً عشقی آشکار بین آن دو ...

چند روایت معتبر درباره ی عشق : داستانی درباره ی عشق یک معلم فیزیک به شاگردش "کیمیا". که بقول خودش: .. وهرچه فکر میکنی نمی توانی بفهمی چطور شروع شده بود. حتی نمیدانی تو شروع کرده بودی یا او. و اصلاً چه اهمیتی دارد که چه کسی شروع کرده بود؟ اینجا می تونید داستان کامل رو بخونید!

حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه : داستان عشق مهراوه و امیر ماهان در چت روم .. که امیر ماهان اینجوری توصیفش میکنه : اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگتر شد. آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود، می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردن شان-بس که بزرگ اند- باید فاصله بگیرم، می ترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در «دوستت دارم» خلاصه اش کنم، به شدت ترسیده ام. از حقارت خودم لج ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که وسعت اش از مرزهای «دوست داشتن» فراتر رفت. آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم «دوستت دارم» تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را، برای لحظه ای هم که شده، بیندازم روی زمین.

پ.ن : در کل مقوله ی عجیبی ست !

شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم ، ما را به سخت جانی خود این گمان نبود !

 

درماندگی. درماندگی. و درماندگی در برابر چیزی که نمی بینی اما سخت به آن محتاجی . چیزی که هستی ات عمیقاً به آن وابسته است و این را  نمیدانی مگر آن که از تو دریغ شود : اکسیژن .

 

مصطفی مستور / من گنجشک نیستم

*عنوان پست از شکیبی اصفهانی

کاش می شد گذشته را با یک نفس عمیق قورت داد و برای همیشه خوردش ...

 

دکتر گفت: نباید این قدر به گذشته فکر کنی.

نباید، نباید، بی خود نبود که کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم این دکترهای روان شناس یا فکر می کنند آدم هیچی نمی داند یا  فکر می کنند اگر می داند خب پس باید کارهاش دست خودش باشد. مثلا اگر می دانی نباید این قدر به گذشته فکر کنی، فکر نکن دیگر، و اگر نمی دانی نباید این قدر به گذشته فکر کنی، بدان و بعد فکر نکن دیگر. به همین راحتی. یکی نیست بگوید آقا من به گذشته فکر می کنم و می دانم نباید به گذشته فکر کنم و باز هم به گذشته فکر می کنم.

 

سارا سالار / احتمالاً گم شده ام

*عنوان پست از همان کتاب 

هر آشنایی تازه اندوهی تازه است...مگذارید نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان!

 

اگه آدم گذاشت اهلی ش کنند ، بفهمی نفهمی، خودش را به این خطر انداخته است که کارش به گریه کردن بکشد...

شازده کوچولو/آنتوان دوسنت اگزوپری

 

*عنوان پست از نادر ابراهیمی

آدم نمی تونه عاشق باشه و اعتماد داشته باشه !

...

دیان : ریشارد خواهش می کنم. حالا که دیگه متوجه شدیم برگردیم عقب و همه چی رو از نو شروع کنیم.

ریشارد : دیگه خیلی دیر شده. بین دو آدم دیگه نمیشه دگمه ای رو فشار داد و همه چیزو از سر گرفت.

دیان : چرا میشه. چون حالا دیگه حقیقت رو می دونیم.

ریشارد : نه. برای اینکه حقیقت همینه. حقیقت اینه که نمی شه دوباره بازی رو از سر گرفت.

دیان :ریشارد اگه خودمو کوچیک می کردم و ...

ریشارد : و چی ؟

دیان : ... ازت می خواستم ... که برگردی ؟

ریشارد : (متعجب) این کوچیک شدنه ؟

             کوچیک بشی؟ متوجه نیستی که اشکال رابطه ی ما همین بود؟

دیان : غرور مگه نه ؟ من زیادی مغرورم ...

ریشارد : (ملایم) غرور مسریه. اگه یکی بهش مبتلا بشه اون یکی هم فوراً می گیره .

دیان : تقصیر منه .

ریشارد : این هم از غرورته! تقصیر هر دوی ماست .

 

 اریک امانوئل اشمیت / نمایش نامه عشق لرزه

*عنوان پست از همان کتاب

آن روزها ، وقتی که من بچه بودم ، غم بود ، اما کم بود !

 

همیشه گفته ام و باز می گویم ، عزیز من !  کودکی ها را ، بی هیچ دلیل و بهانه ، رها مکن ، که ورشکست ابدی خواهی شد...

آه که در کودکی ، چه خیال بیمه کننده ای هست ، و چه نترسیدنی از فردا ...

.

.

بشنو بانوی من!

برای آنکه لحظه هایی سرشار از خلوص و احساس و عاطفه داشته باشی ، باید که چیزهایی را از کودکی با خودت آورده باشی و گهگاه کاملاً سبکسرانه و بازیگوشانه رفتار کرده باشی.

انسانی که یادهای تلخ وشیرینی را ، از کودکی ، در قلب و روح خود نگه ندارد و نداند که در برخی لحظه ها واقعاً باید کودکانه به زندگی نگاه کند ، شقی و بی ترحم خواهد شد...

 

نادر ابراهیمی/ چهل نامه ی کوتاه به همسرم

 

۱/ دیروز بعد از مـــــدتـــــــــــــها  یه صبح تا عصر رو با یه دوست خوب گذروندم . چه غنیمتی ست وجود چنین یاران شفیقی در زندگی. و گاهی چقدر میچسبه چنین فضاهای مجردی ای !

۲/ امسال نمایشگاه که نشد بریم. ولی بلاخره رفتم شهر کتاب و کتابهای مصطفی مستور رو خریداری کردم و الان یه مرحله جلوتر از مرحله ی قبلم !


_  گرم یاد آوری یا نه .. من از یادت نمی کاهم ..


*عنوان پست از اسماعیل خویی

ظاهراً مصلحت وقت در آن می بینی !

 

بهترین دوست انسان ، انسان است نه کتاب. کتابها تا آن حد که رسم دوستی و انسانیت را بیاموزند معتبرند نه تا آن حد که مثل دریایی مرده از کلمات مرده تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند . تو در کوچه ها انسان خواهی شد نه در لا به لای کتاب ها.

نادر ابراهیمی

 

۱/ همزمان دارم "سقوط"  آلبر کامو و "سووشون" سیمین دانشور رو میخونم !!! هیچ دلیل منطقی از انتخاب این ۲ گزینه در کنار هم  ندارم! فقط این روزا گذر عمر رو بیش از پیش حس میکنم و فکر میکنم فرصت زیادی تا پایان ندارم!!! و یک لیست کتاب نخونده و فیلم ندیده دارم که گویا پیش از مرگ باید خوند و دید ! کارهای نکرده ی دیگه پیشکش.. این ۲ تا مقوله در دست اقدامه فعلاً .

۲/ بازم تابستون ملال آور و کسالت بار از راه رسید ـ با پوزش از همه ی محصلین ! ـ نیمه ی اول سال رو دوست ندارم .. دلم فقط پاییز و زمستون میخواد..  روزای بارونی و برفی و سرما ...

۳/ این روزها همه دارن فرار مغزها می کنن! ما موندیم ببینیم نهایتاً قراره چی بشه آخرش!

۴/یعنی واقعاً اینجوریه که : " دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت.. دایماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور !!!؟؟؟ "

۵/ آهای تو ! خود خودت ! کجاهایی !؟ اصلاً منو یادت میاد ؟

فرصت امروز هم با وعده ی فردا گذشت !

 

همیشه دیر است و همیشه باید حساب کرد که فرصت نیست و هرگز سخنی را که میشود امروز گفت ، کاری را که میشود امروز کرد نباید به فردا گذاشت زیرا همیشه دیر است.

بر خلاف کسانی که مصلحت اندیش اند و می گویند هنوز زود است،من می گویم که همیشه دیر است.

هر کاری را که می خواهیم بکنیم کاری است که لااقل باید صدها سال پیش می کردیم.

 

دکتر علی شریعتی

*عنوان پست از فاضل نظری

سفر بهانه ی خوبی برای رفتن نیست!

 

از این می ترسم که به یک چیز یا کس عادت کنی ، آنوقت اون چیز یا اون کس تو رو جا میگذاره و میره .اون وقت دیگر چیزی برات باقی نمی مونه . می فهمی چی میخوام بگم ؟...

اونهایی رو که میگذارند و می روند دوست ندارم . به خاطر همینه که اول خودم میگذارم و می روم . اینجوری خاطر جمع تره .

 

رومن گاری/خداحافظ گری کوپر

*عنوان پست از مژگان عباسلو

تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود دل است! دل آدمیزاد.

تعریفش رو زیاد شنیده بودم.. و بعد از تایید شدن این تعاریف توسط دوستی صاحب نظر شروع کردم به خوندنش.. همراه با قهرمان داستان گاهی بغض کردم گاهی اشک ریختم... در کل فضای غم انگیزی داشت و ناخودآگاه خواننده رو غرق این فضا میکرد.

کتاب "من او" رو میگم. رمانی به قلم رضا امیرخانی

داستان ۲ تا راوی داره: نویسنده(همون مولف) و قهرمان داستان (علی فتاح).  کل داستان مربوط به سالهای ۱۳۱۲ تا ۱۳۷۷ میشه .  داستان عشق علی فتاح  ـ آخرین پسر بازمانده ی خانواده ی سرشناس فتاح ـ به مهتاب دختر خدمتکار خانواده...

 

یه کوچولو از متن کتاب:

.

.

... اما علی از رو نرفت. نشست و برای خودش آرام زمزمه کرد: "مهتاب" ته دلش دوباره لرزید. دوباره زمزمه کرد دوباره لرزید. خوش حال بود که در دلش چیزی دارد که می تواند بلرزاندش. حالا او هم برای خودش چیزی، رازی، یا کسی داشت! هرچه فکر کرد ، نفهمید چرا مهتاب داخل حوض افتاده است. آخر او هم آن روز داخل حوض افتاده بود. با خیالی خوش منتظر نشست تا کلون در صدا کند و داداشی رازش بیاید! حالا کریم هرچه از او می خواست انجام می داد...

 

پیشنهاد نوشت : بخونیدش خب!

 

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو !

...

هیچ چیز خفت آورتر از این نیست

 که ببینی

 ابلهی

 در آنچه تو شکست خورده ای

 موفق شده است!

گوستاوفلوبر/ تربیت احساسات

سوء تفاهم ..

 

فقط دشمن­ها هستند که همیشه حرف هم را بی هیچ کم و کاستی می­فهمند. 

اغلب هم لبخندی چاشنی گفت و گویشان است.

دوستی همیشه با سوء تفاهم همراه است،

 عشق که خیلی بیشتر!!!

 

حسین سناپور

هلیا

 

"هلیـــــــــــا"

اولین بار سال ۸۱ بود که کتاب " بار دیگر شهری که دوست می داشتم" نوشته نادر ابراهیمی رو خوندم و به عبارتی باش زندگی کردم... داستان عاشقانه پسر یک پدر کشاورز که عاشق هلیا ( دختر خان) شده.. این پسر همراه با عشقش از شهری که روزهای کودکی پر از خاطرشون رو اونجا گذروندن فرار میکنن...  سراسر کتاب خطاب به "هلیا"ست.. مجموعه ای از جملات لطیف و عمیق و به فکر فرو برنده و تاثیر گذار...

کتاب ۱۱۱ صفحه ست وشامل ۳فصل "باران رویای پاییز" ، "پنج نامه از ساحل چمخاله به ستاره آباد" ،و "پایان باران رویا" ست..

اینم یه کوچولو از متن کتاب:

هلیا! یادت هست که قایقران کنار مرداب انزلی می خواست چیزی بپرسد و نپرسید؟ یادت هست چگونه به چهره ها و دستهای ما ـــ که چون ۲ شاخه ی دو درخت همسایه به هم پیچیده بود ــ می نگریست؟ یادت هست هلیا؟

پدر قایقران کنار مرداب است اما به من نگاه نمی کند. نگاه او به هیچ کجا بسته نیست.نگاهش در بی نهایت فضای مرطوب معلق است. دست من شاخه ی درخت بی همسایه ست. در فضا وا مانده و نمی داند که با چه بیامیزد.

اگه تا حالا این شاهکار نادر ابراهیمی رو نخوندید پیشنهاد میکنم سراغش برید...

...............................................................................................................