...

...

...

روزی با صدای بلند به خودم گفتم بین من و او چیزی نیست . وحشت کردم از خودم ! صدایم بازتاب احساسم نبود . متوجه شدم که با تمام وجود می خواهم چیزی بین ما باشد . فکر می کنم بعد از این بود که هر حرف و حرکتی برای من معنی دار شد . حالا دیگر سرد و جدی بودنش معنی داشت . لابد حوصله ام را نداشت !

.

.

.

روزهای بعد کارم شد انتظار کشیدن. این اولش بود ... اولِ مرضِ تازه ام ...

مثل پیدا شدن درد بود در جایی از بدنم و من قادر نبودم به چیزی غیر از آن فکر کنم و گوشی ام شده بود حیاتی ترین وسیله ی زندگی ام! می توانست در یک چشم به هم زدن از این رو به آن رویم کند . فکر می کردم اگر دورش بیندازم همه ی گرفتاری تازه ام از بین می رود اما از این فکر می لرزیدم !

ناگهان تلفنم لالمونی گرفت . دیگر زنگ نزد . اضطراب دیوانه ام کرد . بعد از کلی تردید زنگ زدم. خبری از او نبود. جرأت نکردم از بهادر چیزی بپرسم ... رابطه ی ما ظاهری عادی داشت ...

.

.

.

با طولانی شدن غیبت او به فکر افتادم که اصلاً چیزی به نام رابطه وجود نداشت! دوباره مرور کردن ها شروع شد . کجا اشتباه کرده بودم . چه چیزی او را فراری داده بود . بعد از چند روز سر جای اولم بودم . نتوانسته بودم به هیچ کدام از سوالهایم جواب دهم . خسته شدم . بعد از مدتی توانستم از خودم آدم سرد و ناامیدی بسازم و آنقـــــــــدر در این کار پیش رفتم که چند هفته بعد با شنیدن دوباره ی صدایش خوشحال نشدم 


*****

هیچ کاری بی معنی تر از این نیست که بخواهی برای کسی که برایش مهم نیستی ، از خودت بگویی !


*****


منم فکر می کردم عشق آدم به چیزی یا کسی کم نمی شود مهندس! بعد دیدم شد. مثل این کباب دونرهای ترک که لایه لایه ازش می برند ، عشق هم لاغر می شود ...


*****

دنیا پر است از باسوادهای بی شعور !




* عنوان از متنِ همین کتاب


ماه کامل می شود / فریبا وفی >>>