تعریفش رو زیاد شنیده بودم.. و بعد از تایید شدن این تعاریف توسط دوستی صاحب نظر شروع کردم به خوندنش.. همراه با قهرمان داستان گاهی بغض کردم گاهی اشک ریختم... در کل فضای غم انگیزی داشت و ناخودآگاه خواننده رو غرق این فضا میکرد.

کتاب "من او" رو میگم. رمانی به قلم رضا امیرخانی

داستان ۲ تا راوی داره: نویسنده(همون مولف) و قهرمان داستان (علی فتاح).  کل داستان مربوط به سالهای ۱۳۱۲ تا ۱۳۷۷ میشه .  داستان عشق علی فتاح  ـ آخرین پسر بازمانده ی خانواده ی سرشناس فتاح ـ به مهتاب دختر خدمتکار خانواده...

 

یه کوچولو از متن کتاب:

.

.

... اما علی از رو نرفت. نشست و برای خودش آرام زمزمه کرد: "مهتاب" ته دلش دوباره لرزید. دوباره زمزمه کرد دوباره لرزید. خوش حال بود که در دلش چیزی دارد که می تواند بلرزاندش. حالا او هم برای خودش چیزی، رازی، یا کسی داشت! هرچه فکر کرد ، نفهمید چرا مهتاب داخل حوض افتاده است. آخر او هم آن روز داخل حوض افتاده بود. با خیالی خوش منتظر نشست تا کلون در صدا کند و داداشی رازش بیاید! حالا کریم هرچه از او می خواست انجام می داد...

 

پیشنهاد نوشت : بخونیدش خب!