بعد از این اگر باشم در نبود خواهم بود !

چیزهایی هست که شکستن اش صدا ندارد.می پیچد در خود آدم.در صدای آدم.می شود زیر صدای اش.می شود تاری از حنجره اش.می ریزد توی نگاه اش.انگار آینه شکسته باشند در آن.خرده شکسته ها باید جایی خودشان را نشان بدهند.گیر می کند لابلای مویرگ ها.آدم را می بندد.دست و پای آدم را می گیراند.سنگین می کندش.صدای قدم هایش خَش بر می دارد.انگار زیر گام هایش برگ ریخته باشند.پیشانی اش خطٌی می شود.لبخندش لاغر.گردن ِ گریه هایش کلفت! چیزهایی هست که وقتی می شکند،جایی در زمین ترک می خورد.ابری به آسمان اضافه می شود.تاریخ نوین ِ انسانی دیگر!

 چیزهایی که بعد از شکستن، تقویم را خلاصه می کنند:بهاری که بود؛ پاییزی که خواهد بود.


چیزهایی هست...بستگی دارد چقدر دوستش داشته باشی.

 

مصطفا حسن زاده / اینجا

*عنوان پست از حسین منزوی

سلامت همه آفاق در سلامت توست/ به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد !  

 

همیشه فکر می کرده ام و ــ حالا هم فکر می کنم ــ که دردها انگار هیولاهایی در گوشه گوشه بدن آدمها خوابیده اند و تنها کافیست چیزی آنها را بیدار کند .

                                                   مصطفی مستور

ادامه نوشته

دلا طمع مبر از لطف بی نهایت دوست !

 

خدایا ...

خدایا !

تو با آن بزرگی

در آن آسمانها

چنین آرزویی

بدین کوچکی را

توانی برآورد

آیا ؟!

شفیعی کدکنی

... و چون تو نماز خوانده ای خداپرست شده ام !

 

به دنبال ردی از بوسه اش

تمام مهرهای مسجد را

بوسیدم !

احسان پرسا

 

*عنوان پست از بیژن نجدی

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود !

 

یه عده میگن که دنیای داستانهای مصطفی مستور دنیای تکرار و شخصیتهای تکراریه! و از این همه تکرار به خوبی یاد نمیکنن  .. ولی من حین خوندن هر داستانش لذت می برم از این همه تکرار عجیب غریب .. اصلاً لذت می برم از این همه داستان با موضوعات تکراری!

تعریف و توصیفی که توی کتابهای مصطفی مستور از عشق میشه یکم با عشقهای بقیه ی رمان نویسها تفاوت داره.. یکی در نحوه ی شکل گیریشون و یکی در سرانجام بی فرجامشون! یعنی روایت عشقهایی که شاید اصلاً نباید شکل میگرفته .. یا حالا که شکل گرفته باید در نطفه خفه شه !

 بین داستانهای این چنینی ِ کوتاهش "کشتار" ، "حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه" و "چند روایت معتبر درباره ی عشق" رسماً حالمو بد کردن و اعصابمو به بازی گرفتن! اعتراف می کنم با خوندنشون گره ای بین ابروهام افتاد که تا ساعتها و روزها بعدش باز نشد! یا اینکه باز شد و دوباره گره خورد !

کشتار : داستان آشنایی دختریست به اسم مونس که در کوپه ی قطار با نویسنده ای گمنام به اسم یوسف آشنا میشه. اولین نامه ای که بین این دو رد و بدل میشه از طرف مونس ِ و شامل درخواست کمک برای پیدا کردن یه کتاب.. و این نامه ها ادامه پیدا میکنه تا اونجایی که "حضور محترم جناب آقای یوسف سرمدی نویسنده و هنرمند گرانمایه ی ایران!" تبدیل میشه به "سلام یوسف" .. و  "سرکار خانم فردوس" تبدیل میشه به "سلام مونس من !" و نهایتاً عشقی آشکار بین آن دو ...

چند روایت معتبر درباره ی عشق : داستانی درباره ی عشق یک معلم فیزیک به شاگردش "کیمیا". که بقول خودش: .. وهرچه فکر میکنی نمی توانی بفهمی چطور شروع شده بود. حتی نمیدانی تو شروع کرده بودی یا او. و اصلاً چه اهمیتی دارد که چه کسی شروع کرده بود؟ اینجا می تونید داستان کامل رو بخونید!

حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه : داستان عشق مهراوه و امیر ماهان در چت روم .. که امیر ماهان اینجوری توصیفش میکنه : اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگتر شد. آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود، می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردن شان-بس که بزرگ اند- باید فاصله بگیرم، می ترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در «دوستت دارم» خلاصه اش کنم، به شدت ترسیده ام. از حقارت خودم لج ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که وسعت اش از مرزهای «دوست داشتن» فراتر رفت. آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم «دوستت دارم» تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را، برای لحظه ای هم که شده، بیندازم روی زمین.

پ.ن : در کل مقوله ی عجیبی ست !

اگر غم را چو آتش دود بودی ، جهان تاریک بودی جاودانه !

 

امروز فیلم "اینجا بدون من" رو دیدم. ( با بازی فوق العاده ی : صابر ابر، فاطمه معتمد آریا، نگار جواهریان، پارسا پیروزفر و کارگردانی بهرام توکلی )

حالم بَدِ ... حرف دیگه ای ندارم.

نگاهی به فیلم "اینجا بدون من"

 

*عنوان پست از شهید بلخی

همه دردم این است : یک نفر در زندگی من هست ... که نیست !

 

یه جا خوندم :

آدم باید توی زندگیِ یک نفر یا "باشد" یا "نباشد" ! نه اینکه هی نباشد ... هی باشد ، هی نباشد !

 

*عنوان پست هم یه جای دیگه خوندم!

شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم ، ما را به سخت جانی خود این گمان نبود !

 

درماندگی. درماندگی. و درماندگی در برابر چیزی که نمی بینی اما سخت به آن محتاجی . چیزی که هستی ات عمیقاً به آن وابسته است و این را  نمیدانی مگر آن که از تو دریغ شود : اکسیژن .

 

مصطفی مستور / من گنجشک نیستم

*عنوان پست از شکیبی اصفهانی