خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود !
یه عده میگن که دنیای داستانهای مصطفی مستور دنیای تکرار و شخصیتهای تکراریه! و از این همه تکرار به خوبی یاد نمیکنن .. ولی من حین خوندن هر داستانش لذت می برم از این همه تکرار عجیب غریب .. اصلاً لذت می برم از این همه داستان با موضوعات تکراری!
تعریف و توصیفی که توی کتابهای مصطفی مستور از عشق میشه یکم با عشقهای بقیه ی رمان نویسها تفاوت داره.. یکی در نحوه ی شکل گیریشون و یکی در سرانجام بی فرجامشون! یعنی روایت عشقهایی که شاید اصلاً نباید شکل میگرفته .. یا حالا که شکل گرفته باید در نطفه خفه شه !
بین داستانهای این چنینی ِ کوتاهش "کشتار" ، "حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه" و "چند روایت معتبر درباره ی عشق" رسماً حالمو بد کردن و اعصابمو به بازی گرفتن! اعتراف می کنم با خوندنشون گره ای بین ابروهام افتاد که تا ساعتها و روزها بعدش باز نشد! یا اینکه باز شد و دوباره گره خورد !
کشتار : داستان آشنایی دختریست به اسم مونس که در کوپه ی قطار با نویسنده ای گمنام به اسم یوسف آشنا میشه. اولین نامه ای که بین این دو رد و بدل میشه از طرف مونس ِ و شامل درخواست کمک برای پیدا کردن یه کتاب.. و این نامه ها ادامه پیدا میکنه تا اونجایی که "حضور محترم جناب آقای یوسف سرمدی نویسنده و هنرمند گرانمایه ی ایران!" تبدیل میشه به "سلام یوسف" .. و "سرکار خانم فردوس" تبدیل میشه به "سلام مونس من !" و نهایتاً عشقی آشکار بین آن دو ...
چند روایت معتبر درباره ی عشق : داستانی درباره ی عشق یک معلم فیزیک به شاگردش "کیمیا". که بقول خودش: .. وهرچه فکر میکنی نمی توانی بفهمی چطور شروع شده بود. حتی نمیدانی تو شروع کرده بودی یا او. و اصلاً چه اهمیتی دارد که چه کسی شروع کرده بود؟ اینجا می تونید داستان کامل رو بخونید!
حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه : داستان عشق مهراوه و امیر ماهان در چت روم .. که امیر ماهان اینجوری توصیفش میکنه : اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگتر شد. آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود، می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردن شان-بس که بزرگ اند- باید فاصله بگیرم، می ترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در «دوستت دارم» خلاصه اش کنم، به شدت ترسیده ام. از حقارت خودم لج ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که وسعت اش از مرزهای «دوست داشتن» فراتر رفت. آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم «دوستت دارم» تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را، برای لحظه ای هم که شده، بیندازم روی زمین.
پ.ن : در کل مقوله ی عجیبی ست !