"هلیـــــــــــا"

اولین بار سال ۸۱ بود که کتاب " بار دیگر شهری که دوست می داشتم" نوشته نادر ابراهیمی رو خوندم و به عبارتی باش زندگی کردم... داستان عاشقانه پسر یک پدر کشاورز که عاشق هلیا ( دختر خان) شده.. این پسر همراه با عشقش از شهری که روزهای کودکی پر از خاطرشون رو اونجا گذروندن فرار میکنن...  سراسر کتاب خطاب به "هلیا"ست.. مجموعه ای از جملات لطیف و عمیق و به فکر فرو برنده و تاثیر گذار...

کتاب ۱۱۱ صفحه ست وشامل ۳فصل "باران رویای پاییز" ، "پنج نامه از ساحل چمخاله به ستاره آباد" ،و "پایان باران رویا" ست..

اینم یه کوچولو از متن کتاب:

هلیا! یادت هست که قایقران کنار مرداب انزلی می خواست چیزی بپرسد و نپرسید؟ یادت هست چگونه به چهره ها و دستهای ما ـــ که چون ۲ شاخه ی دو درخت همسایه به هم پیچیده بود ــ می نگریست؟ یادت هست هلیا؟

پدر قایقران کنار مرداب است اما به من نگاه نمی کند. نگاه او به هیچ کجا بسته نیست.نگاهش در بی نهایت فضای مرطوب معلق است. دست من شاخه ی درخت بی همسایه ست. در فضا وا مانده و نمی داند که با چه بیامیزد.

اگه تا حالا این شاهکار نادر ابراهیمی رو نخوندید پیشنهاد میکنم سراغش برید...

...............................................................................................................