غمگین که باشم ارتباطم رو با دنیای اطراف قطع می‏کنم ؛ دنیای اطراف هم متقابلاً!... بیشتر حتی!


این روزها همش فکر می‏کنم اگر قرار بود یکبار دیگه از اول ! به دنیا بیام چه جور زندگی رو انتخاب می‌کردم..موقعیت زمانی/ مکانی/ خانوادگی/ اجتماعی ... بعدش با خودم می‏گم اصلاً آیا حاضر بودم یه بار دیگه به این دنیای خنگ ناقص العقل برگردم؟! حتی در ایده آل ترین حالت ممکنش...

این دنیا همراه با اعضای لاینفکش : ناخوشی، بیماری، پیری، مرگ ...

دنیایی که نه واردشدنش دست خودته و نه خارج شدنش. (که اگر به اختیار وارد شده بودیم، خرده گرفتن بر خالق در کار نبود.. و اگر به اختیار می‏شد خارج شد، همیشه راه حلی برای پایان تلخی‏های خارج از توانمان بود...)

این روزهای بد...هیچ چیز مثل سابق نیست... هیچ دعایی اجابت نمیشه... 

ورد زبونم بود : "یارب نظر تو برنگردد ، برگشتن روزگار سهل است".... و حالا هر دو برگشته!

این روزها اصلاً دیگه دعا کردنم نمیاد! 

آخ که چقدر دلم تنگه برای اون روزگاری که شکرگزار خدا بودم...

می ترسم از ادامه ی روزها... می ترسم از فردا.. می ترسم از فرداها... تمام کابوسهای ذهنیم جلوی چشمم دارن اتفاق می افتن یکی یکی... 

هیچ وقت درست نمیشه... هیچ وقت مثل قبل نمیشه... هیچ وقت.

کجا متوقف میشه؟؟؟ کجا تموم میشه؟؟؟

چشم دیدن دنیا رو ندارم

اعتراض دارم به "بودن" م

به که باید گفت؟؟؟





_ هرچه روز و روزگار سخت تر ، اطرافت از دوست و آشنا خالی تر! 

  هرچه تو آشفته تر و بیچاره تر ، کلماتی از قبیل دوست، فامیل، بستگان، حتی خواهر و برادر بی‏مفهوم تر!

  هرچه تو مستاصل‏تر ، دنیا و آدماش بی تفاوت‏تر !



_کاش می‏شد مرد

 مثل راه رفتن، خوابیدن،خرید کردن

 کاش می‏شد خواست و مرد ... (علیرضا روشن)