" رویای تبت " نوشته ی فریبا وفی ، یکی از گیراترین رمانهایی بود که اخیراً خوندم . کم پیش میاد کتابی رو دست بگیرم و با ولع تمام یکسره تا آخرش پیش برم و از دیالوگهاش لذت ببرم. این رمان روایت همزمان چند داستان به موازات همدیگه ست که هرکدوم در نوع خود حس کنجکاوی خواننده رو تحریک میکنه و اونو دنبال خودش میکشونه تا ببینه نهایتاً اون همه توصیف و شخصیت پردازی مقدمه ی چه رویداد ناگوار و دور از ذهنی میتونه باشه ... هرچند که خطوط ابتدایی رمان دقیقاً توصیف اون لحظات سنگینی ست که اتفاق مورد نظر افتاده! ... و خواننده رو وادار میکنه بعد از خوندن خط پایانی کتاب مجدداً سری به صفحه ی اول بزنه و باز هم وقایع رو مرور کنه ...
قصدم توضیح داستان رمان نیست به هیچ وجه. چرا که اصلاً بیشتر از اینکه موضوع اصلی رمان فکرمو مشغول کنه درگیر موضوعات جانبیش بودم...
از متن کتاب :
" تو بودی که بعدها گفتی هیچ چیز تضمین ندارد و رابطه ی آدمها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد. یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته است "
****
او دیگر سنگ نبود، سنگ صبورم نبود . آدم بود . مرد بود. می خواستم بشناسمش. ساده نبود. نمی شد به او بیش از حدی که خودش تعیین می کرد نزدیک شد . مثل اسبی رم می کرد
****
+ خوشم نمی آید در اختیار کسی باشم . از تو هم همچین انتظاری ندارم. خوبی این رابطه هم همین است. هیچ انتظاری تویش نیست . توقعی درش نیست.
_ منظورت این است که من هم نباید توقعی داشته باشم ؟
+ نباید.
.
.
.
غیر منتظره پرسیدم : چرا خودت را رو نمی کنی؟
ساکت شد و ماشین را کنار خیابان پارک کرد . منتظر ماندم تا چیزی بگوید . نگفت. بعید بود تا چند سال دیگر هم چیزی بگوید ! در ماشین را باز کردم و پیاده شدم...
****
_ به مرد آرام گفتم : می خواهم جار بزنم .
+ چی را ؟
_ احساسم را به همه چیز و همه کس .
+ چیزی نگفت .
_ گفتم : احساسم را نسبت به تو .
+ با مهربانترین لحنی که فقط از او بر می آمد گفت : همه چیز خراب می شود ، دیگران با قضاوتشان خرابش می کنند ...
همیشه به من می گفت به قضاوت دیگران اهمیت نده . برای خودت زندگی کن. به من آموزش شجاعت می داد. در حالی که خودش از چیزی هراس داشت . ...
_ گفتم : می روم چاهی پیدا می کنم و سرم را تویش می کنم و داد می زنم .
+ همیشه ته چاه یکی هست که بشنود .
_ سرم را تکیه دادم به صندلی. ممکن است به کسی نگوید ...
+ غیر ممکن است . او هم دوست دارد به یکی بگوید.
_ ولی این ماجرا فقط برای من مهم است . برای او که مهم نیست .
+ به همین علت هم از آن مراقبت نمی کند .
****
از مرد آرام خواستم بگوید " او " چه شکلی است ...
.
.
.
+ گفتم : نفهمیدم بلاخره چه جور زنی بود ؟
_ گفت زن قشنگی بود ... ولی تو قشنگتری.
+ داشت خرم می کرد . باج می داد تا دست بردارم .
_ گفت : جدی می گویم باور کن.
+ اصرار کردم باز هم بگوید.
_ یک عالم زنانگی درش پنهان بود ...
باز هم می خواست بگوید. تازه جان گرفته بود. انگار با گفتنش چیزی مقابل چشمش خلق می شد . دیگر نخواستم بدانم . تحملش را نداشتم . در لحنش ستایش بود . ستایشی که جایی برای هیچ رقیبی نمی گذاشت . دل درد گرفتم . به خودم گفتم بِکِش . تاوان زیاد دانستن همین است !
+ حرفش را قطع کردم و غیر منتظره پرسیدم : شبیه من بود ؟
.
.
.
آن شب مرد آرام بیش از همیشه حرف زد و گفت که از فردا می رود پی کارش. گفت اینجوری برای هردویمان بهتر است ...
****
+ گفت : تو دختر قشنگی هستی. با شعوری.
_ اینجور مقدمه ها را خوب میشناختم . خوبی ها را به تو می گفتند تا خوبتر ها را از تو دریغ کنند
+ و من حق ندارم به غرور تو لطمه بزنم.
.
.
.
_ گفتم : تو می ترسی .
+ گفت : شاید . ولی من سالها با چیزهایی زندگی کرده ام. برایم سخت است جور دیگری زندگی کنم. در موردش خیلی فکر کرده ام . نمی توانم.
_ گفتم : پس من چی ؟ ( و فکر کردم همیشه باید خودم را یادآوری کنم )
+ رفت تو فکر. گفت : همه چیز تمام می شود . تو هم فراموش می کنی .
قلبم یخ کرد. اتاق گرم بود و تاریک. ولی من احساس می کردم وسط زمستانم . دستم را آهسته از میان دستهایش بیرون کشیدم . باید راهم را می کشیدم و می رفتم . حرفهایی را که می خواستم بزنم فراموش کرده بودم . دیگر فایده ای نداشت.
* عنوان پست از علی حیات بخش