لطفاً نخوانید.


غمگین که باشم ارتباطم رو با دنیای اطراف قطع می‏کنم ؛ دنیای اطراف هم متقابلاً!... بیشتر حتی!


این روزها همش فکر می‏کنم اگر قرار بود یکبار دیگه از اول ! به دنیا بیام چه جور زندگی رو انتخاب می‌کردم..موقعیت زمانی/ مکانی/ خانوادگی/ اجتماعی ... بعدش با خودم می‏گم اصلاً آیا حاضر بودم یه بار دیگه به این دنیای خنگ ناقص العقل برگردم؟! حتی در ایده آل ترین حالت ممکنش...

این دنیا همراه با اعضای لاینفکش : ناخوشی، بیماری، پیری، مرگ ...

دنیایی که نه واردشدنش دست خودته و نه خارج شدنش. (که اگر به اختیار وارد شده بودیم، خرده گرفتن بر خالق در کار نبود.. و اگر به اختیار می‏شد خارج شد، همیشه راه حلی برای پایان تلخی‏های خارج از توانمان بود...)

این روزهای بد...هیچ چیز مثل سابق نیست... هیچ دعایی اجابت نمیشه... 

ورد زبونم بود : "یارب نظر تو برنگردد ، برگشتن روزگار سهل است".... و حالا هر دو برگشته!

این روزها اصلاً دیگه دعا کردنم نمیاد! 

آخ که چقدر دلم تنگه برای اون روزگاری که شکرگزار خدا بودم...

می ترسم از ادامه ی روزها... می ترسم از فردا.. می ترسم از فرداها... تمام کابوسهای ذهنیم جلوی چشمم دارن اتفاق می افتن یکی یکی... 

هیچ وقت درست نمیشه... هیچ وقت مثل قبل نمیشه... هیچ وقت.

کجا متوقف میشه؟؟؟ کجا تموم میشه؟؟؟

چشم دیدن دنیا رو ندارم

اعتراض دارم به "بودن" م

به که باید گفت؟؟؟





_ هرچه روز و روزگار سخت تر ، اطرافت از دوست و آشنا خالی تر! 

  هرچه تو آشفته تر و بیچاره تر ، کلماتی از قبیل دوست، فامیل، بستگان، حتی خواهر و برادر بی‏مفهوم تر!

  هرچه تو مستاصل‏تر ، دنیا و آدماش بی تفاوت‏تر !



_کاش می‏شد مرد

 مثل راه رفتن، خوابیدن،خرید کردن

 کاش می‏شد خواست و مرد ... (علیرضا روشن)



closed

نه پای رفتن و نی جای برگشت ...


 ماهرخ گیج شده بود . گیجِ حرف بود .
 بعضی آوارها دیده نمی شوند ، از دست و پا زدنِ کسی که زیر آن است می توانی بفهمی که دارد فشارش را تحمل می کند ! ماهرخ زیر آوار حرفهای عبو دست و پا می زد و نمی توانست تکان بخورد ...



رازی در کوچه ها / فریبا وفی 


* عنوان از مهدی اخوان ثالث


جمعیت زیاد است و جفت ها قر و قاطی !

...

...

...

روزی با صدای بلند به خودم گفتم بین من و او چیزی نیست . وحشت کردم از خودم ! صدایم بازتاب احساسم نبود . متوجه شدم که با تمام وجود می خواهم چیزی بین ما باشد . فکر می کنم بعد از این بود که هر حرف و حرکتی برای من معنی دار شد . حالا دیگر سرد و جدی بودنش معنی داشت . لابد حوصله ام را نداشت !

.

.

.

روزهای بعد کارم شد انتظار کشیدن. این اولش بود ... اولِ مرضِ تازه ام ...

مثل پیدا شدن درد بود در جایی از بدنم و من قادر نبودم به چیزی غیر از آن فکر کنم و گوشی ام شده بود حیاتی ترین وسیله ی زندگی ام! می توانست در یک چشم به هم زدن از این رو به آن رویم کند . فکر می کردم اگر دورش بیندازم همه ی گرفتاری تازه ام از بین می رود اما از این فکر می لرزیدم !

ناگهان تلفنم لالمونی گرفت . دیگر زنگ نزد . اضطراب دیوانه ام کرد . بعد از کلی تردید زنگ زدم. خبری از او نبود. جرأت نکردم از بهادر چیزی بپرسم ... رابطه ی ما ظاهری عادی داشت ...

.

.

.

با طولانی شدن غیبت او به فکر افتادم که اصلاً چیزی به نام رابطه وجود نداشت! دوباره مرور کردن ها شروع شد . کجا اشتباه کرده بودم . چه چیزی او را فراری داده بود . بعد از چند روز سر جای اولم بودم . نتوانسته بودم به هیچ کدام از سوالهایم جواب دهم . خسته شدم . بعد از مدتی توانستم از خودم آدم سرد و ناامیدی بسازم و آنقـــــــــدر در این کار پیش رفتم که چند هفته بعد با شنیدن دوباره ی صدایش خوشحال نشدم 


*****

هیچ کاری بی معنی تر از این نیست که بخواهی برای کسی که برایش مهم نیستی ، از خودت بگویی !


*****


منم فکر می کردم عشق آدم به چیزی یا کسی کم نمی شود مهندس! بعد دیدم شد. مثل این کباب دونرهای ترک که لایه لایه ازش می برند ، عشق هم لاغر می شود ...


*****

دنیا پر است از باسوادهای بی شعور !




* عنوان از متنِ همین کتاب


ماه کامل می شود / فریبا وفی >>>

وقتی قهرم با همه ی دنیا قهرم ، با خودم بیشتر

اولین کتابی که از خانم فریبا وفی خوندم "رویای تبت" بود ... که پیش تر در این پست در موردش نوشته بودم . فقط جهت تاکید بیشتر ِ احساسی که نسبت به این کتاب داشتم بگم که : خوندن همین یک کتاب از خانم وفی باعث شد که به نویسندگیشون ایمان بیارم و ...

 نتیجه ش بشه این :  

(قرار بود یه عکس اینجا باشه که نشد!)


نمی دونم متاسفانه یا خوشبختانه هیچ کدوم از کتابهایی که ازشون خوندم به جذابیت "رویای تبت" نبود ..
 _ برای من!_ 


"پرنده من" برنده ی جایزه ی بهترین رمان سال 1381 بنیاد هوشنگ گلشیری و برنده ی جایزه ی بهترین رمان سال 1381 جایزه ی ادبی یلداست  و تا حالا به زبان های انگلیسی و ایتالیایی ترجمه و منتشر شده . هیچ توضیحی در مورد کلیات داستان نمیدم 

فقط قسمت هایی از متن کتاب :


می گوید "چرا به خودت نمی رسی؟ چرا از این خانه دل نمی کنی ؟ چرا خانه ی ما نمی آیی؟ خیابانی؟ پارکی؟ "

می خندم و بشقاب بیسکوییت را روی میز می گذارم . " دیگ به دیگ می گوید روت سیاه" .

خودش را به نشنیدن می زند . " اینجوری خیلی کسل و دلمرده می شوی"

می گویم " می دانم، ولی مرده با پارک رفتن زنده نمی شود . با آرایش کردن هم زنده نمی شود "

 از دهانم می پرد " با عاشق شدن شاید بشود"

بفهمی نفهمی سرخ می شوم .

مشکوک نگاهم می کند . نمی دانم به من شک کرده یا به خودش . می گوید: "عشق کجا بود"

" مثل امیر حرف می زنی . امیر عقیده دارد عشق آدمها را نجات می دهد ولی اینجا هیچ کس نمی تواند کسی را نجات دهد. آدمهای گرفتار و فلک زده با هم رابطه برقرار می کنند و اسمش را می گذارند عشق . ولی این بیشتر هرزگی است تا عشق".

نوبت منیژه است که سرخ بشود. " هرزگی نیست ".


******


 امیر خبر ندارد که روزی صدبار به او خیانت می کنم. وقتی که زیرشلواری اش به همان حالتی که درآورده وسط اتاق است. وقتی توی جمع آنقدر سرش گرم است که متوجه من نیست. وقتی سیر شده و یادش می افتد که منتظر ما نمانده است. وقتی مرا علت ناکامی هایش به حساب می آورد. وقتی زن دیگری را به رخ من می کشد. وقتی که می تواند از هرچیزی به تنهایی لذت ببرد. وقتی که تنهایم می گذارد به او خیانت می کنم.

بعضی وقت ها سرخورده می شوم توبه می کنم . از راه های رفته بر می گردم و انگشتانم را لای موهایش فرو می برم . سرش را خم می کند که انگشتهایم تا پس گردنش پایین بیایند . " چه خبر شده؟" 

پرخاش می کنم " بفرما . وقتی محبت نمی کنی می گوید چه خبر شده . وقتی هم محبت می کنی باز می گوید چه خبر شده "

خبر ندارد که روزی صدبار به او خیانت می کنم 

روزی صدبار از این زندگی بیرون می روم 

با ترس و وحشت زنی که هرگز از خانه دور نشده است. آرام ، آهسته، بی صدا و تا حد مرگ مخفیانه به جاهایی می روم که امیر خیالش را هم نمی کند . 

آن وقت با پشیمانی زنی توبه کار ، در تاریکی شبی مثل امشب دوباره به خانه پیش امیر باز می گردم .


* عنوان از متن همین کتاب 


_ پی نوشت : این پست تقدیم می شود به دوست نزدیک ولی دورافتاده ام هدا ! که انگیزه ام بود برای آپ  دوباره . 

!match

 تنهاییت عمیق تر می شود و درونی تر و ماندگارتر ... 

ادامه نوشته

این روزهای بی پرواز !


کمترين تحريري از يک آرزو اين است

" آدمي را آب و ناني بايد و آنگاه آوازي "

در قناري ها نگه کن ، در قفس ، تا نيک دريابي

کز چه در آن تنگناشان باز شادي هاي شيرين است.


کمترين تصوير از يک زندگاني :

آب ،

نان ،

آواز ،

ور فزون تر خواهي از آن ،

گاهگه ،

پرواز


( ور فزون تر ، باز هم خواهي … بگويم ، باز؟)


آنچنان بر ما به نان و آب ،

اينجا تنگ سالي شد

که کس در فکر آوازي نخواهد بود

وقتي آوازي نباشد ،

شوق ِ 

       پروازي 

               نخواهد بود.

 

محمد رضا شفیعی کدکنی

 

نه مقام ایستادن ، نه گریزگاه دارم ...


گاهی آنقدر بدم می آید...

که حس می کنم باید رفت!

باید از این جماعتِ پرگو گریخت!

واقعا می گویم...

گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا!

حتی از اسمم! از اشاره، از حروف...

از این جهانِ بی جهت، که مَیا، که مگو، که مپرس!

گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا...

گوشه ی دوری گمنام،

حوالیِ جایی بی اسم...

بی اسمِ خودم اشاره به حرف!

بی حرفِ دیگران، اشاره به حال!

بعد بی هیچ گذشته ای...

به یاد نیاورم از کجا آمده؟ کیستم؟ اینجا چه می کنم؟

بعد بی هیچ امروزی..

به یاد نیاورم، که فرقی هست، فاصله ای هست، فردایی هست!

گاهی واقعا خیال می کنم،

روی دست خدا مانده ام!

خسته اش کرده ام!

راهی نیست...

باید چمدانم را ببندم،

راه بیفتم... بروم...

و می روم..

اما به درگاه نرسیده از خودم می پرسم:

کجا... ؟!

کجا را دارم؟! کجا بروم؟!


سید علی صالحی


_ این روزها دلم فقط سفر می خواد... رها شدن در دل طبیعت ...  بی هیچ ترسی ... بی هیچ تعهدی ... آزادِ آزادِ آزاد ... 

_حال و هوایم ابری ست  و زندگی در جریان ... و تطابق با این زندگیِ در جریان ،  برام طاقت فرساست و تلخ ...

_کاش زندگی آپشنی داشت به اسم مرخصی ، یا مرگ موقت ، اونوقت کسی به فکر خودکشی بوسیله ی "دار" نمی افتاد ...

_ تلخم ... تلــــــــخ ... تــــــــــــــلــــــــــــــخ ...........................

دلم خــون و دلم خـــون و دلم خـــــــون ،از اين دنياي دون دنياي وارون ...

از ما گذشت نیک و بد ؛ اما تو روزگار ، فکری به حال خویش کن ... این روزگار نیست ...


این روزها هیچ خبری نیست ...

هیچ 

هیچ 

هیچ

جز گذر بی وقفه ی عمر

جز حسرت تجربه های ناکرده 

جز ندامــــت از اشتباهات گذشته

و

دریــــــــــغ از کوچکترین انگیزه ای برای تغییــر

و دلتنگی بی پایان برای دوستانی که اگر بودند، این روزها شکل دیگری داشت ...

...

رکود

سکوت

سکون 

رخوت

کساد 

.

.

.


* عنوان پست از عماد خراسانی

چه چشم ِ پاسخ است از این دریچه های بسته ات ؟



وقتی اشتیاق به دیدنِ چیزی نداشته باشی 
و کسی

و به فردایش کنی موکول

"موکول "
بخشِ جدا ناپذیرِ تو می شود !
 



*عنوان پست از هوشنگ ابتهاج 



این زمان


 دنیـای

       آدمهـای

                  در

                      ظاهـر

                              بزرگ 

تا بخواهی


تا بخواهی


تا بخواهی

                               

 کوچک
 
است ... 

اصغر عظیمی مهر

من که خود راضی به این خلقت نبودم ، زور بود !


خلق از من در عذاب و 

من خود 

از

 اخلاقِ 

خویش!


از عذابِ خلق و من 

یارب! 

چه ات منظور بود ؟؟؟


میرزاده عشقی

حدیثِ جان مگو با نقشِ دیوار ...


وقتی زنی دیوانه‌وار با تو بحث می‌کند، خوشحال باش؛ 

وقتی زن سکوت می‌کند، نشانه‌ی پایان توست!


" ? "

یک لحظه ... زندگی ِ تو از دست می رود !

" رویای تبت " نوشته ی فریبا وفی ، یکی از گیراترین رمانهایی بود که اخیراً خوندم . کم پیش میاد کتابی رو دست بگیرم و با ولع تمام یکسره تا آخرش پیش برم و از دیالوگهاش لذت ببرم. این رمان روایت همزمان چند داستان به موازات همدیگه ست که هرکدوم در نوع خود حس کنجکاوی خواننده رو تحریک میکنه و اونو دنبال خودش میکشونه تا ببینه نهایتاً اون همه توصیف و شخصیت پردازی مقدمه ی چه رویداد ناگوار و دور از ذهنی میتونه باشه ... هرچند که خطوط ابتدایی رمان دقیقاً توصیف اون لحظات سنگینی ست که اتفاق مورد نظر افتاده! ... و خواننده رو وادار میکنه بعد از خوندن خط پایانی کتاب مجدداً سری به صفحه ی اول بزنه و باز هم وقایع رو مرور کنه ...

قصدم توضیح داستان رمان نیست به هیچ وجه. چرا که اصلاً بیشتر از اینکه موضوع اصلی رمان فکرمو مشغول کنه درگیر موضوعات جانبیش بودم...

از متن کتاب :

" تو بودی که بعدها گفتی هیچ چیز تضمین ندارد و رابطه ی آدمها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد. یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته است "

****

او دیگر سنگ نبود، سنگ صبورم نبود . آدم بود . مرد بود. می خواستم بشناسمش. ساده نبود. نمی شد به او بیش از حدی که خودش تعیین می کرد نزدیک شد . مثل اسبی رم می کرد 

****

+ خوشم نمی آید در اختیار کسی باشم . از تو هم همچین انتظاری ندارم. خوبی این رابطه هم همین است. هیچ انتظاری تویش نیست . توقعی درش نیست. 

_ منظورت این است که من هم نباید توقعی داشته باشم ؟

+ نباید. 
.
.
.
غیر منتظره پرسیدم : چرا خودت را رو نمی کنی؟ 


ساکت شد و ماشین را کنار خیابان پارک کرد . منتظر ماندم تا چیزی بگوید . نگفت. بعید بود تا چند سال دیگر هم چیزی بگوید ! در ماشین را باز کردم و پیاده شدم...

****

_ به مرد آرام گفتم : می خواهم جار بزنم .

+ چی را ؟

_ احساسم را به همه چیز و همه کس .

+ چیزی نگفت .

_ گفتم : احساسم را نسبت به تو . 

+ با مهربانترین لحنی که فقط از او بر می آمد گفت : همه چیز خراب می شود ، دیگران با قضاوتشان خرابش می کنند ...

همیشه به من می گفت به قضاوت دیگران اهمیت نده . برای خودت زندگی کن. به من آموزش شجاعت می داد. در حالی که خودش از چیزی هراس داشت . ...

_ گفتم : می روم چاهی پیدا می کنم و سرم را تویش می کنم و داد می زنم .

+ همیشه ته چاه یکی هست که بشنود . 

_ سرم را تکیه دادم به صندلی. ممکن است به کسی نگوید ...

+ غیر ممکن است . او هم دوست دارد به یکی بگوید. 

_ ولی این ماجرا فقط برای من مهم است . برای او که مهم نیست .

+ به همین علت هم از آن مراقبت نمی کند .

****

از مرد آرام خواستم بگوید " او " چه شکلی است ...
.
.
.
+ گفتم : نفهمیدم بلاخره چه جور زنی بود ؟

_ گفت زن قشنگی بود ... ولی تو قشنگتری.

+ داشت خرم می کرد . باج می داد تا دست بردارم .

_ گفت : جدی می گویم باور کن. 

+ اصرار کردم باز هم بگوید. 

_ یک عالم زنانگی درش پنهان بود ...

باز هم می خواست بگوید. تازه جان گرفته بود. انگار با گفتنش چیزی مقابل چشمش خلق می شد . دیگر نخواستم بدانم . تحملش را نداشتم در لحنش ستایش بود . ستایشی که جایی برای هیچ رقیبی نمی گذاشت . دل درد گرفتم . به خودم گفتم بِکِش . تاوان زیاد دانستن همین است !

+ حرفش را قطع کردم و غیر منتظره پرسیدم : شبیه من بود ؟ 
.
.
.
آن شب مرد آرام بیش از همیشه حرف زد و گفت که از فردا می رود پی کارش. گفت اینجوری برای هردویمان بهتر است ...

****

+ گفت : تو دختر قشنگی هستی. با شعوری.

_ اینجور مقدمه ها را خوب میشناختم . خوبی ها را به تو می گفتند تا خوبتر ها را از تو دریغ کنند 

+ و من حق ندارم به غرور تو لطمه بزنم.
.
.
.

_ گفتم : تو می ترسی .

+ گفت : شاید . ولی من سالها با چیزهایی زندگی کرده ام. برایم سخت است جور دیگری زندگی کنم. در موردش خیلی فکر کرده ام . نمی توانم. 

 _ گفتم : پس من چی ؟ ( و فکر کردم همیشه باید خودم را یادآوری کنم )

+ رفت تو فکر. گفت : همه چیز تمام می شود . تو هم فراموش می کنی .

قلبم یخ کرد. اتاق گرم بود و تاریک. ولی من احساس می کردم وسط زمستانم . دستم را آهسته از میان دستهایش بیرون کشیدم . باید راهم را می کشیدم و می رفتم . حرفهایی را که می خواستم بزنم فراموش کرده بودم . دیگر فایده ای نداشت. 


* عنوان پست از علی حیات بخش 


حرف بزن ابر ِ مرا باز کن ، دیر زمانیست که بارانی ام ...


قهر ، زبانِ استیصال است.

قهر ، پرتابِ کدورتهاست به ورطه ی سکوتِ موقت ؛ و این کاری ست که به کدورت ، ضخامتی آزارنده می دهد.

قهر ، دو قفله کردن دری ست که به اجبار، زمانی بعد، باید گشوده شود، و هرچه تعداد قفلها بیشتر باشد و چفت و بستها محکم تر ، در ، ناگزیر ، با خشونت بیشتر گشوده خواهد شد. 

و راستی که چه خاصیت ؟

 .... 

... سخن گفتن مداوم  _ و حتی دردمندانه _ در باب یک مشکل ، کاری ست به مراتب انسانی تر از سکوت کردن درباره ی آن. 


نادر ابراهیمی

*عنوان پست از محمدعلی بهمنی

هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ !


آن که رفتنی ست به هیچ قیمتی نمی ماند . نمی توانی به چهارمیخش بکشی. بگذار برود . اصرار نکن . پیش از آنکه غرورت را به باد دهی از فکرت بیرونش بنداز ، و تا حد کافری انکارش کن ! حتی اگر خدا باشد .


 رمان خواهر پاپ / عباس معروفی

*عنوان پست از افشین یداللهی 

مجموع مهرویان کنار ، تو یار بی همتا کنار !


کندوی کامت را بیار 

بر کام ِ بیمارم گذار

تا جان فزاید کام ِ تو

بر جان ِ این 

                دل خسته ی

                                  بشکسته تار !

همای (سعید جعفرزاده)

بشنوید: "مه پاره" از آلبوم ملاقات با دوزخیان

ادامه نوشته

دریغ کز شبی چنین ستاره سر نمی زند ...


دلتنگی 

خوشه ی انگور سیاه است

لگدکوبش کن

لگدکوبش کن

بگذار ساعتی

سربسته بماند

مستت می کند اندوه !


محمد شمس لنگرودی


*عنوان پست از هوشنگ ابتهاج

نه فراغتِ نشستن ، نه شکیبِ رخت بستن ...


باید خودم را ببرم خانه

باید ببرم صورتش را بشویم

ببرم دراز بکشد

دلداری اش بدهم که فکر نکند

بگویم که می گذرد ، که غصه نخورد

باید خودم را ببرم بخوابد

من خسته است

...

علیرضا روشن


*عنوان پست از سعدی

i will survive

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم .

کاشکی قیمتِ انفاس بدانندی خلق ، تا دمی چند که ماندست غنیمت شمرند


یه جا خوندم  : 

جوری زندگی کن که " ای کاش " تکیه کلام پیری ات نشود . 


*عنوان پست از سعدی 

دردهای پوستی کجا ؟ درد دوستی کجا ؟!


اندکی بدی در نهاد تو

اندکی بدی در نهاد من

اندکی بدی در نهاد ما ...-


و لعنتی جاودانه بر تبار انسان فرود می آید.


آبریزی کوچک به هر سراچه - هرچند که خلوت گاه عشقی باشد-

نهر را

از برای آنکه به گنداب در نشیند

کفایت است.

احمد شاملو


پ.ن  بی ربط! : گاهی فکر می کنم هر انسانی _صرفنظر از نرمال بودن یا نبودنش ! _ در آنِ واحد هم می تونه                    احساس خوشبختی کنه ، و هم می تونه اندیکاسیونهای لازم جهت انجام عمل شنیع                               خودکشی رو داشته باشه ! فقط بستگی داره به اینکه اون لحظه از چه دیدی به زندگیش نگاه                      کنه . 

پ.ن با ربط ! : سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن / کاین بُوَد عاقبتِ کارِ جهانِ گذران ! ( شهریار ) 



*عنوان پست از قیصر امین پور

دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو ...


ای

.      اشکِ 

.               من ، 

.                        خیز و

و                                    پرده 

ق                                             مشو ، 

تِ                                                           پیشِ

دیدنِ او                                                                چشمِ 

راهِ دیده مگیر   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   ترم


          

بهادر یگانه

لینک دانلود ترانه ی زیبای راز دل با صدای علیرضا قربانی

ادامه نوشته

بعد از این اگر باشم در نبود خواهم بود !

چیزهایی هست که شکستن اش صدا ندارد.می پیچد در خود آدم.در صدای آدم.می شود زیر صدای اش.می شود تاری از حنجره اش.می ریزد توی نگاه اش.انگار آینه شکسته باشند در آن.خرده شکسته ها باید جایی خودشان را نشان بدهند.گیر می کند لابلای مویرگ ها.آدم را می بندد.دست و پای آدم را می گیراند.سنگین می کندش.صدای قدم هایش خَش بر می دارد.انگار زیر گام هایش برگ ریخته باشند.پیشانی اش خطٌی می شود.لبخندش لاغر.گردن ِ گریه هایش کلفت! چیزهایی هست که وقتی می شکند،جایی در زمین ترک می خورد.ابری به آسمان اضافه می شود.تاریخ نوین ِ انسانی دیگر!

 چیزهایی که بعد از شکستن، تقویم را خلاصه می کنند:بهاری که بود؛ پاییزی که خواهد بود.


چیزهایی هست...بستگی دارد چقدر دوستش داشته باشی.

 

مصطفا حسن زاده / اینجا

*عنوان پست از حسین منزوی

سلامت همه آفاق در سلامت توست/ به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد !  

 

همیشه فکر می کرده ام و ــ حالا هم فکر می کنم ــ که دردها انگار هیولاهایی در گوشه گوشه بدن آدمها خوابیده اند و تنها کافیست چیزی آنها را بیدار کند .

                                                   مصطفی مستور

ادامه نوشته

دلا طمع مبر از لطف بی نهایت دوست !

 

خدایا ...

خدایا !

تو با آن بزرگی

در آن آسمانها

چنین آرزویی

بدین کوچکی را

توانی برآورد

آیا ؟!

شفیعی کدکنی

... و چون تو نماز خوانده ای خداپرست شده ام !

 

به دنبال ردی از بوسه اش

تمام مهرهای مسجد را

بوسیدم !

احسان پرسا

 

*عنوان پست از بیژن نجدی

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود !

 

یه عده میگن که دنیای داستانهای مصطفی مستور دنیای تکرار و شخصیتهای تکراریه! و از این همه تکرار به خوبی یاد نمیکنن  .. ولی من حین خوندن هر داستانش لذت می برم از این همه تکرار عجیب غریب .. اصلاً لذت می برم از این همه داستان با موضوعات تکراری!

تعریف و توصیفی که توی کتابهای مصطفی مستور از عشق میشه یکم با عشقهای بقیه ی رمان نویسها تفاوت داره.. یکی در نحوه ی شکل گیریشون و یکی در سرانجام بی فرجامشون! یعنی روایت عشقهایی که شاید اصلاً نباید شکل میگرفته .. یا حالا که شکل گرفته باید در نطفه خفه شه !

 بین داستانهای این چنینی ِ کوتاهش "کشتار" ، "حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه" و "چند روایت معتبر درباره ی عشق" رسماً حالمو بد کردن و اعصابمو به بازی گرفتن! اعتراف می کنم با خوندنشون گره ای بین ابروهام افتاد که تا ساعتها و روزها بعدش باز نشد! یا اینکه باز شد و دوباره گره خورد !

کشتار : داستان آشنایی دختریست به اسم مونس که در کوپه ی قطار با نویسنده ای گمنام به اسم یوسف آشنا میشه. اولین نامه ای که بین این دو رد و بدل میشه از طرف مونس ِ و شامل درخواست کمک برای پیدا کردن یه کتاب.. و این نامه ها ادامه پیدا میکنه تا اونجایی که "حضور محترم جناب آقای یوسف سرمدی نویسنده و هنرمند گرانمایه ی ایران!" تبدیل میشه به "سلام یوسف" .. و  "سرکار خانم فردوس" تبدیل میشه به "سلام مونس من !" و نهایتاً عشقی آشکار بین آن دو ...

چند روایت معتبر درباره ی عشق : داستانی درباره ی عشق یک معلم فیزیک به شاگردش "کیمیا". که بقول خودش: .. وهرچه فکر میکنی نمی توانی بفهمی چطور شروع شده بود. حتی نمیدانی تو شروع کرده بودی یا او. و اصلاً چه اهمیتی دارد که چه کسی شروع کرده بود؟ اینجا می تونید داستان کامل رو بخونید!

حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه : داستان عشق مهراوه و امیر ماهان در چت روم .. که امیر ماهان اینجوری توصیفش میکنه : اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگتر شد. آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود، می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردن شان-بس که بزرگ اند- باید فاصله بگیرم، می ترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در «دوستت دارم» خلاصه اش کنم، به شدت ترسیده ام. از حقارت خودم لج ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که وسعت اش از مرزهای «دوست داشتن» فراتر رفت. آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم «دوستت دارم» تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را، برای لحظه ای هم که شده، بیندازم روی زمین.

پ.ن : در کل مقوله ی عجیبی ست !

اگر غم را چو آتش دود بودی ، جهان تاریک بودی جاودانه !

 

امروز فیلم "اینجا بدون من" رو دیدم. ( با بازی فوق العاده ی : صابر ابر، فاطمه معتمد آریا، نگار جواهریان، پارسا پیروزفر و کارگردانی بهرام توکلی )

حالم بَدِ ... حرف دیگه ای ندارم.

نگاهی به فیلم "اینجا بدون من"

 

*عنوان پست از شهید بلخی

همه دردم این است : یک نفر در زندگی من هست ... که نیست !

 

یه جا خوندم :

آدم باید توی زندگیِ یک نفر یا "باشد" یا "نباشد" ! نه اینکه هی نباشد ... هی باشد ، هی نباشد !

 

*عنوان پست هم یه جای دیگه خوندم!