نه مقام ایستادن ، نه گریزگاه دارم ...


گاهی آنقدر بدم می آید...

که حس می کنم باید رفت!

باید از این جماعتِ پرگو گریخت!

واقعا می گویم...

گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا!

حتی از اسمم! از اشاره، از حروف...

از این جهانِ بی جهت، که مَیا، که مگو، که مپرس!

گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا...

گوشه ی دوری گمنام،

حوالیِ جایی بی اسم...

بی اسمِ خودم اشاره به حرف!

بی حرفِ دیگران، اشاره به حال!

بعد بی هیچ گذشته ای...

به یاد نیاورم از کجا آمده؟ کیستم؟ اینجا چه می کنم؟

بعد بی هیچ امروزی..

به یاد نیاورم، که فرقی هست، فاصله ای هست، فردایی هست!

گاهی واقعا خیال می کنم،

روی دست خدا مانده ام!

خسته اش کرده ام!

راهی نیست...

باید چمدانم را ببندم،

راه بیفتم... بروم...

و می روم..

اما به درگاه نرسیده از خودم می پرسم:

کجا... ؟!

کجا را دارم؟! کجا بروم؟!


سید علی صالحی


_ این روزها دلم فقط سفر می خواد... رها شدن در دل طبیعت ...  بی هیچ ترسی ... بی هیچ تعهدی ... آزادِ آزادِ آزاد ... 

_حال و هوایم ابری ست  و زندگی در جریان ... و تطابق با این زندگیِ در جریان ،  برام طاقت فرساست و تلخ ...

_کاش زندگی آپشنی داشت به اسم مرخصی ، یا مرگ موقت ، اونوقت کسی به فکر خودکشی بوسیله ی "دار" نمی افتاد ...

_ تلخم ... تلــــــــخ ... تــــــــــــــلــــــــــــــخ ...........................

دلم خــون و دلم خـــون و دلم خـــــــون ،از اين دنياي دون دنياي وارون ...

همه دردم این است : یک نفر در زندگی من هست ... که نیست !

 

یه جا خوندم :

آدم باید توی زندگیِ یک نفر یا "باشد" یا "نباشد" ! نه اینکه هی نباشد ... هی باشد ، هی نباشد !

 

*عنوان پست هم یه جای دیگه خوندم!

آدم نمی تونه عاشق باشه و اعتماد داشته باشه !

...

دیان : ریشارد خواهش می کنم. حالا که دیگه متوجه شدیم برگردیم عقب و همه چی رو از نو شروع کنیم.

ریشارد : دیگه خیلی دیر شده. بین دو آدم دیگه نمیشه دگمه ای رو فشار داد و همه چیزو از سر گرفت.

دیان : چرا میشه. چون حالا دیگه حقیقت رو می دونیم.

ریشارد : نه. برای اینکه حقیقت همینه. حقیقت اینه که نمی شه دوباره بازی رو از سر گرفت.

دیان :ریشارد اگه خودمو کوچیک می کردم و ...

ریشارد : و چی ؟

دیان : ... ازت می خواستم ... که برگردی ؟

ریشارد : (متعجب) این کوچیک شدنه ؟

             کوچیک بشی؟ متوجه نیستی که اشکال رابطه ی ما همین بود؟

دیان : غرور مگه نه ؟ من زیادی مغرورم ...

ریشارد : (ملایم) غرور مسریه. اگه یکی بهش مبتلا بشه اون یکی هم فوراً می گیره .

دیان : تقصیر منه .

ریشارد : این هم از غرورته! تقصیر هر دوی ماست .

 

 اریک امانوئل اشمیت / نمایش نامه عشق لرزه

*عنوان پست از همان کتاب

سفر بهانه ی خوبی برای رفتن نیست!

 

از این می ترسم که به یک چیز یا کس عادت کنی ، آنوقت اون چیز یا اون کس تو رو جا میگذاره و میره .اون وقت دیگر چیزی برات باقی نمی مونه . می فهمی چی میخوام بگم ؟...

اونهایی رو که میگذارند و می روند دوست ندارم . به خاطر همینه که اول خودم میگذارم و می روم . اینجوری خاطر جمع تره .

 

رومن گاری/خداحافظ گری کوپر

*عنوان پست از مژگان عباسلو

راست میگن!

میگن :

 سخت ترین کار دنیا ترمیم اعتمادیه که از دست رفته ...

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو !

...

هیچ چیز خفت آورتر از این نیست

 که ببینی

 ابلهی

 در آنچه تو شکست خورده ای

 موفق شده است!

گوستاوفلوبر/ تربیت احساسات

بحران C !

یـــــــــــــــــــــــــک ســــــــــــــــــــــــــــــــــال دیگه هم گذشت .......

و

بلاخره

من

فردا  "۱ اسفند"

علیرغم میل باطنی!

از

یه دهه

پرت می شم

توی

یه دهه ی دیگه!

 

پ.ن۱: جداً ناراحتم... هم از جهش دهه!!! هم از خیلی چیزا ..

پ.ن۲: اولین درخواستی که فردا از خدا دارم اینه که حال ایرانمون خوب شه

          که این روزهای تلخ تموم شه

          که خونهایی که ریخته شده پایمال نشه

          که بشه یه روزی دوباره همه با هم بخندیم

پ.ن۳: یعنی میشه ؟ ....

 

بعضی ها سرشونو میندازن پائین و زندگیشونو میکنند،

 بعضی ها سرشونو میگیرند بالا و زندگی می کنند،

 بعضی ها سرشونو میکنند تو زندگی بقیه و زندگی می کنند،

 بعضی ها سرشونو میکنند تو برف و زندگی میکنند،

 بعضی ها سرشونو میکنند تو لاکشون و زندگی میکنند،

بعضی ها...

 

پ.ن : چه غریب است افتادن دلی ساده، میان رفت و آمد مردم رنگ به رنگ...

yesterday

 

 

Yesterday

when I was young

The taste of life was sweet

As rain upon my tongue

I  teased at life as if it were a foolish game

The way the evening breeze may tease the candle flame

 

The thousand dreams I dreamed

The splendid things I planned

I always built alas on weak and shifting sand

I lived by night and shunned the naked light of day

 

And only  now    I see

    how                              

 the years                                   

       ran away                                           

 

 ..............................................................................................................

...............................................................................................................

                                                                 ۱/ اســــفـــــــــنــــــــــد/ ۱۳۸۸       

حرص میخوریم...

 

ترجیح میدم تنها باشم  تا اینکه تو جمعی باشم که هیچ ربطی به افرادش ندارم و مجبورم لبخند ژکوند تحویل جماعت بدم..

 پ.ن۱: من نمیفهمم آخه چه اصراریه ؟

پ.ن۲: ها؟!