اولین کتابی که از خانم فریبا وفی خوندم "رویای تبت" بود ... که پیش تر در این پست در موردش نوشته بودم . فقط جهت تاکید بیشتر ِ احساسی که نسبت به این کتاب داشتم بگم که : خوندن همین یک کتاب از خانم وفی باعث شد که به نویسندگیشون ایمان بیارم و ...
نتیجه ش بشه این :
(قرار بود یه عکس اینجا باشه که نشد!)
نمی دونم متاسفانه یا خوشبختانه هیچ کدوم از کتابهایی که ازشون خوندم به جذابیت "رویای تبت" نبود ..
_ برای من!_
"پرنده من" برنده ی جایزه ی بهترین رمان سال 1381 بنیاد هوشنگ گلشیری و برنده ی جایزه ی بهترین رمان سال 1381 جایزه ی ادبی یلداست و تا حالا به زبان های انگلیسی و ایتالیایی ترجمه و منتشر شده . هیچ توضیحی در مورد کلیات داستان نمیدم
فقط قسمت هایی از متن کتاب :
می گوید "چرا به خودت نمی رسی؟ چرا از این خانه دل نمی کنی ؟ چرا خانه ی ما نمی آیی؟ خیابانی؟ پارکی؟ "
می خندم و بشقاب بیسکوییت را روی میز می گذارم . " دیگ به دیگ می گوید روت سیاه" .
خودش را به نشنیدن می زند . " اینجوری خیلی کسل و دلمرده می شوی"
می گویم " می دانم، ولی مرده با پارک رفتن زنده نمی شود . با آرایش کردن هم زنده نمی شود "
از دهانم می پرد " با عاشق شدن شاید بشود"
بفهمی نفهمی سرخ می شوم .
مشکوک نگاهم می کند . نمی دانم به من شک کرده یا به خودش . می گوید: "عشق کجا بود"
" مثل امیر حرف می زنی . امیر عقیده دارد عشق آدمها را نجات می دهد ولی اینجا هیچ کس نمی تواند کسی را نجات دهد. آدمهای گرفتار و فلک زده با هم رابطه برقرار می کنند و اسمش را می گذارند عشق . ولی این بیشتر هرزگی است تا عشق".
نوبت منیژه است که سرخ بشود. " هرزگی نیست ".
******
امیر خبر ندارد که روزی صدبار به او خیانت می کنم. وقتی که زیرشلواری اش به همان حالتی که درآورده وسط اتاق است. وقتی توی جمع آنقدر سرش گرم است که متوجه من نیست. وقتی سیر شده و یادش می افتد که منتظر ما نمانده است. وقتی مرا علت ناکامی هایش به حساب می آورد. وقتی زن دیگری را به رخ من می کشد. وقتی که می تواند از هرچیزی به تنهایی لذت ببرد. وقتی که تنهایم می گذارد به او خیانت می کنم.
بعضی وقت ها سرخورده می شوم توبه می کنم . از راه های رفته بر می گردم و انگشتانم را لای موهایش فرو می برم . سرش را خم می کند که انگشتهایم تا پس گردنش پایین بیایند . " چه خبر شده؟"
پرخاش می کنم " بفرما . وقتی محبت نمی کنی می گوید چه خبر شده . وقتی هم محبت می کنی باز می گوید چه خبر شده "
خبر ندارد که روزی صدبار به او خیانت می کنم
روزی صدبار از این زندگی بیرون می روم
با ترس و وحشت زنی که هرگز از خانه دور نشده است. آرام ، آهسته، بی صدا و تا حد مرگ مخفیانه به جاهایی می روم که امیر خیالش را هم نمی کند .
آن وقت با پشیمانی زنی توبه کار ، در تاریکی شبی مثل امشب دوباره به خانه پیش امیر باز می گردم .
* عنوان از متن همین کتاب
_ پی نوشت : این پست تقدیم می شود به دوست نزدیک ولی دورافتاده ام هدا ! که انگیزه ام بود برای آپ دوباره .