نه پای رفتن و نی جای برگشت ...


 ماهرخ گیج شده بود . گیجِ حرف بود .
 بعضی آوارها دیده نمی شوند ، از دست و پا زدنِ کسی که زیر آن است می توانی بفهمی که دارد فشارش را تحمل می کند ! ماهرخ زیر آوار حرفهای عبو دست و پا می زد و نمی توانست تکان بخورد ...



رازی در کوچه ها / فریبا وفی 


* عنوان از مهدی اخوان ثالث


جمعیت زیاد است و جفت ها قر و قاطی !

...

...

...

روزی با صدای بلند به خودم گفتم بین من و او چیزی نیست . وحشت کردم از خودم ! صدایم بازتاب احساسم نبود . متوجه شدم که با تمام وجود می خواهم چیزی بین ما باشد . فکر می کنم بعد از این بود که هر حرف و حرکتی برای من معنی دار شد . حالا دیگر سرد و جدی بودنش معنی داشت . لابد حوصله ام را نداشت !

.

.

.

روزهای بعد کارم شد انتظار کشیدن. این اولش بود ... اولِ مرضِ تازه ام ...

مثل پیدا شدن درد بود در جایی از بدنم و من قادر نبودم به چیزی غیر از آن فکر کنم و گوشی ام شده بود حیاتی ترین وسیله ی زندگی ام! می توانست در یک چشم به هم زدن از این رو به آن رویم کند . فکر می کردم اگر دورش بیندازم همه ی گرفتاری تازه ام از بین می رود اما از این فکر می لرزیدم !

ناگهان تلفنم لالمونی گرفت . دیگر زنگ نزد . اضطراب دیوانه ام کرد . بعد از کلی تردید زنگ زدم. خبری از او نبود. جرأت نکردم از بهادر چیزی بپرسم ... رابطه ی ما ظاهری عادی داشت ...

.

.

.

با طولانی شدن غیبت او به فکر افتادم که اصلاً چیزی به نام رابطه وجود نداشت! دوباره مرور کردن ها شروع شد . کجا اشتباه کرده بودم . چه چیزی او را فراری داده بود . بعد از چند روز سر جای اولم بودم . نتوانسته بودم به هیچ کدام از سوالهایم جواب دهم . خسته شدم . بعد از مدتی توانستم از خودم آدم سرد و ناامیدی بسازم و آنقـــــــــدر در این کار پیش رفتم که چند هفته بعد با شنیدن دوباره ی صدایش خوشحال نشدم 


*****

هیچ کاری بی معنی تر از این نیست که بخواهی برای کسی که برایش مهم نیستی ، از خودت بگویی !


*****


منم فکر می کردم عشق آدم به چیزی یا کسی کم نمی شود مهندس! بعد دیدم شد. مثل این کباب دونرهای ترک که لایه لایه ازش می برند ، عشق هم لاغر می شود ...


*****

دنیا پر است از باسوادهای بی شعور !




* عنوان از متنِ همین کتاب


ماه کامل می شود / فریبا وفی >>>

وقتی قهرم با همه ی دنیا قهرم ، با خودم بیشتر

اولین کتابی که از خانم فریبا وفی خوندم "رویای تبت" بود ... که پیش تر در این پست در موردش نوشته بودم . فقط جهت تاکید بیشتر ِ احساسی که نسبت به این کتاب داشتم بگم که : خوندن همین یک کتاب از خانم وفی باعث شد که به نویسندگیشون ایمان بیارم و ...

 نتیجه ش بشه این :  

(قرار بود یه عکس اینجا باشه که نشد!)


نمی دونم متاسفانه یا خوشبختانه هیچ کدوم از کتابهایی که ازشون خوندم به جذابیت "رویای تبت" نبود ..
 _ برای من!_ 


"پرنده من" برنده ی جایزه ی بهترین رمان سال 1381 بنیاد هوشنگ گلشیری و برنده ی جایزه ی بهترین رمان سال 1381 جایزه ی ادبی یلداست  و تا حالا به زبان های انگلیسی و ایتالیایی ترجمه و منتشر شده . هیچ توضیحی در مورد کلیات داستان نمیدم 

فقط قسمت هایی از متن کتاب :


می گوید "چرا به خودت نمی رسی؟ چرا از این خانه دل نمی کنی ؟ چرا خانه ی ما نمی آیی؟ خیابانی؟ پارکی؟ "

می خندم و بشقاب بیسکوییت را روی میز می گذارم . " دیگ به دیگ می گوید روت سیاه" .

خودش را به نشنیدن می زند . " اینجوری خیلی کسل و دلمرده می شوی"

می گویم " می دانم، ولی مرده با پارک رفتن زنده نمی شود . با آرایش کردن هم زنده نمی شود "

 از دهانم می پرد " با عاشق شدن شاید بشود"

بفهمی نفهمی سرخ می شوم .

مشکوک نگاهم می کند . نمی دانم به من شک کرده یا به خودش . می گوید: "عشق کجا بود"

" مثل امیر حرف می زنی . امیر عقیده دارد عشق آدمها را نجات می دهد ولی اینجا هیچ کس نمی تواند کسی را نجات دهد. آدمهای گرفتار و فلک زده با هم رابطه برقرار می کنند و اسمش را می گذارند عشق . ولی این بیشتر هرزگی است تا عشق".

نوبت منیژه است که سرخ بشود. " هرزگی نیست ".


******


 امیر خبر ندارد که روزی صدبار به او خیانت می کنم. وقتی که زیرشلواری اش به همان حالتی که درآورده وسط اتاق است. وقتی توی جمع آنقدر سرش گرم است که متوجه من نیست. وقتی سیر شده و یادش می افتد که منتظر ما نمانده است. وقتی مرا علت ناکامی هایش به حساب می آورد. وقتی زن دیگری را به رخ من می کشد. وقتی که می تواند از هرچیزی به تنهایی لذت ببرد. وقتی که تنهایم می گذارد به او خیانت می کنم.

بعضی وقت ها سرخورده می شوم توبه می کنم . از راه های رفته بر می گردم و انگشتانم را لای موهایش فرو می برم . سرش را خم می کند که انگشتهایم تا پس گردنش پایین بیایند . " چه خبر شده؟" 

پرخاش می کنم " بفرما . وقتی محبت نمی کنی می گوید چه خبر شده . وقتی هم محبت می کنی باز می گوید چه خبر شده "

خبر ندارد که روزی صدبار به او خیانت می کنم 

روزی صدبار از این زندگی بیرون می روم 

با ترس و وحشت زنی که هرگز از خانه دور نشده است. آرام ، آهسته، بی صدا و تا حد مرگ مخفیانه به جاهایی می روم که امیر خیالش را هم نمی کند . 

آن وقت با پشیمانی زنی توبه کار ، در تاریکی شبی مثل امشب دوباره به خانه پیش امیر باز می گردم .


* عنوان از متن همین کتاب 


_ پی نوشت : این پست تقدیم می شود به دوست نزدیک ولی دورافتاده ام هدا ! که انگیزه ام بود برای آپ  دوباره . 

!match

 تنهاییت عمیق تر می شود و درونی تر و ماندگارتر ... 

ادامه نوشته