شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم ، ما را به سخت جانی خود این گمان نبود !

 

درماندگی. درماندگی. و درماندگی در برابر چیزی که نمی بینی اما سخت به آن محتاجی . چیزی که هستی ات عمیقاً به آن وابسته است و این را  نمیدانی مگر آن که از تو دریغ شود : اکسیژن .

 

مصطفی مستور / من گنجشک نیستم

*عنوان پست از شکیبی اصفهانی

کاش می شد گذشته را با یک نفس عمیق قورت داد و برای همیشه خوردش ...

 

دکتر گفت: نباید این قدر به گذشته فکر کنی.

نباید، نباید، بی خود نبود که کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم این دکترهای روان شناس یا فکر می کنند آدم هیچی نمی داند یا  فکر می کنند اگر می داند خب پس باید کارهاش دست خودش باشد. مثلا اگر می دانی نباید این قدر به گذشته فکر کنی، فکر نکن دیگر، و اگر نمی دانی نباید این قدر به گذشته فکر کنی، بدان و بعد فکر نکن دیگر. به همین راحتی. یکی نیست بگوید آقا من به گذشته فکر می کنم و می دانم نباید به گذشته فکر کنم و باز هم به گذشته فکر می کنم.

 

سارا سالار / احتمالاً گم شده ام

*عنوان پست از همان کتاب 

۲۸ تیرماه ۱۳۸۶

با من بمان که بی تو ، هستی به جز تهی نیست

ای بــــا تــو مــانــدنِ مــن

 دلیلِ بودنِ من.

 

تنت به نــاز طبـیـبـان نیــازمنــد مبــاد !

دیدن بیماری و ناراحتی عزیزانی که تا حالا عادت کردیم هر روز سرزنده و سرحال و با نشاط ببینیمشون همیشه سخت و دردناکه.

دوباره دارم این موقعیت  رو تجربه می کنم و طبیعتاً! خیلی نگرانم ....

 

پ.ن: دوستانی که به هر نحوی گذرتون به اینجا خورده پیشاپیش از انرژی مثبتتون ممنونم.


بعد نوشت : همه چیز خوب پیش رفت. خیلی بهتر از دفعه ی قبل. ممنون از دوستانی که سر زدند و کامنت گذاشتند.  

هر آشنایی تازه اندوهی تازه است...مگذارید نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان!

 

اگه آدم گذاشت اهلی ش کنند ، بفهمی نفهمی، خودش را به این خطر انداخته است که کارش به گریه کردن بکشد...

شازده کوچولو/آنتوان دوسنت اگزوپری

 

*عنوان پست از نادر ابراهیمی

آدم نمی تونه عاشق باشه و اعتماد داشته باشه !

...

دیان : ریشارد خواهش می کنم. حالا که دیگه متوجه شدیم برگردیم عقب و همه چی رو از نو شروع کنیم.

ریشارد : دیگه خیلی دیر شده. بین دو آدم دیگه نمیشه دگمه ای رو فشار داد و همه چیزو از سر گرفت.

دیان : چرا میشه. چون حالا دیگه حقیقت رو می دونیم.

ریشارد : نه. برای اینکه حقیقت همینه. حقیقت اینه که نمی شه دوباره بازی رو از سر گرفت.

دیان :ریشارد اگه خودمو کوچیک می کردم و ...

ریشارد : و چی ؟

دیان : ... ازت می خواستم ... که برگردی ؟

ریشارد : (متعجب) این کوچیک شدنه ؟

             کوچیک بشی؟ متوجه نیستی که اشکال رابطه ی ما همین بود؟

دیان : غرور مگه نه ؟ من زیادی مغرورم ...

ریشارد : (ملایم) غرور مسریه. اگه یکی بهش مبتلا بشه اون یکی هم فوراً می گیره .

دیان : تقصیر منه .

ریشارد : این هم از غرورته! تقصیر هر دوی ماست .

 

 اریک امانوئل اشمیت / نمایش نامه عشق لرزه

*عنوان پست از همان کتاب

آن روزها ، وقتی که من بچه بودم ، غم بود ، اما کم بود !

 

همیشه گفته ام و باز می گویم ، عزیز من !  کودکی ها را ، بی هیچ دلیل و بهانه ، رها مکن ، که ورشکست ابدی خواهی شد...

آه که در کودکی ، چه خیال بیمه کننده ای هست ، و چه نترسیدنی از فردا ...

.

.

بشنو بانوی من!

برای آنکه لحظه هایی سرشار از خلوص و احساس و عاطفه داشته باشی ، باید که چیزهایی را از کودکی با خودت آورده باشی و گهگاه کاملاً سبکسرانه و بازیگوشانه رفتار کرده باشی.

انسانی که یادهای تلخ وشیرینی را ، از کودکی ، در قلب و روح خود نگه ندارد و نداند که در برخی لحظه ها واقعاً باید کودکانه به زندگی نگاه کند ، شقی و بی ترحم خواهد شد...

 

نادر ابراهیمی/ چهل نامه ی کوتاه به همسرم

 

۱/ دیروز بعد از مـــــدتـــــــــــــها  یه صبح تا عصر رو با یه دوست خوب گذروندم . چه غنیمتی ست وجود چنین یاران شفیقی در زندگی. و گاهی چقدر میچسبه چنین فضاهای مجردی ای !

۲/ امسال نمایشگاه که نشد بریم. ولی بلاخره رفتم شهر کتاب و کتابهای مصطفی مستور رو خریداری کردم و الان یه مرحله جلوتر از مرحله ی قبلم !


_  گرم یاد آوری یا نه .. من از یادت نمی کاهم ..


*عنوان پست از اسماعیل خویی

ظاهراً مصلحت وقت در آن می بینی !

 

بهترین دوست انسان ، انسان است نه کتاب. کتابها تا آن حد که رسم دوستی و انسانیت را بیاموزند معتبرند نه تا آن حد که مثل دریایی مرده از کلمات مرده تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند . تو در کوچه ها انسان خواهی شد نه در لا به لای کتاب ها.

نادر ابراهیمی

 

۱/ همزمان دارم "سقوط"  آلبر کامو و "سووشون" سیمین دانشور رو میخونم !!! هیچ دلیل منطقی از انتخاب این ۲ گزینه در کنار هم  ندارم! فقط این روزا گذر عمر رو بیش از پیش حس میکنم و فکر میکنم فرصت زیادی تا پایان ندارم!!! و یک لیست کتاب نخونده و فیلم ندیده دارم که گویا پیش از مرگ باید خوند و دید ! کارهای نکرده ی دیگه پیشکش.. این ۲ تا مقوله در دست اقدامه فعلاً .

۲/ بازم تابستون ملال آور و کسالت بار از راه رسید ـ با پوزش از همه ی محصلین ! ـ نیمه ی اول سال رو دوست ندارم .. دلم فقط پاییز و زمستون میخواد..  روزای بارونی و برفی و سرما ...

۳/ این روزها همه دارن فرار مغزها می کنن! ما موندیم ببینیم نهایتاً قراره چی بشه آخرش!

۴/یعنی واقعاً اینجوریه که : " دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت.. دایماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور !!!؟؟؟ "

۵/ آهای تو ! خود خودت ! کجاهایی !؟ اصلاً منو یادت میاد ؟

فرصت امروز هم با وعده ی فردا گذشت !

 

همیشه دیر است و همیشه باید حساب کرد که فرصت نیست و هرگز سخنی را که میشود امروز گفت ، کاری را که میشود امروز کرد نباید به فردا گذاشت زیرا همیشه دیر است.

بر خلاف کسانی که مصلحت اندیش اند و می گویند هنوز زود است،من می گویم که همیشه دیر است.

هر کاری را که می خواهیم بکنیم کاری است که لااقل باید صدها سال پیش می کردیم.

 

دکتر علی شریعتی

*عنوان پست از فاضل نظری

سفر بهانه ی خوبی برای رفتن نیست!

 

از این می ترسم که به یک چیز یا کس عادت کنی ، آنوقت اون چیز یا اون کس تو رو جا میگذاره و میره .اون وقت دیگر چیزی برات باقی نمی مونه . می فهمی چی میخوام بگم ؟...

اونهایی رو که میگذارند و می روند دوست ندارم . به خاطر همینه که اول خودم میگذارم و می روم . اینجوری خاطر جمع تره .

 

رومن گاری/خداحافظ گری کوپر

*عنوان پست از مژگان عباسلو

مرا به او بخواهانید شخصاً مرا نمی خواهد !

 

روی ار به روی ما نکنی حکم از آنِ توست

...

باز آی که روی در قدمانت بگستریم

سعدی

 

* عنوان پست از  رضا براهنی

هی دانشمند، دوست من ! سخت نگیر !

همین است دیگر!

غر نزن دوست من،

باید زندگی کنیم

بعد هم حاصل کار ... هرچه که بود

هرچه که شد،

به خواب می سپاریم و فراموش می کنیم.

...

...

حاصل همه ی حکایتهای آدمی همین است.

سخت نگیر،

به رویاهای بازمانده از شب پیش بیندیش.

همین است دیگر!

جهان

بی جهت آدمی را جدی گرفته است

و آدمی

بی جهت جهان را جدی گرفته است.

 

سید علی صالحی

تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود دل است! دل آدمیزاد.

تعریفش رو زیاد شنیده بودم.. و بعد از تایید شدن این تعاریف توسط دوستی صاحب نظر شروع کردم به خوندنش.. همراه با قهرمان داستان گاهی بغض کردم گاهی اشک ریختم... در کل فضای غم انگیزی داشت و ناخودآگاه خواننده رو غرق این فضا میکرد.

کتاب "من او" رو میگم. رمانی به قلم رضا امیرخانی

داستان ۲ تا راوی داره: نویسنده(همون مولف) و قهرمان داستان (علی فتاح).  کل داستان مربوط به سالهای ۱۳۱۲ تا ۱۳۷۷ میشه .  داستان عشق علی فتاح  ـ آخرین پسر بازمانده ی خانواده ی سرشناس فتاح ـ به مهتاب دختر خدمتکار خانواده...

 

یه کوچولو از متن کتاب:

.

.

... اما علی از رو نرفت. نشست و برای خودش آرام زمزمه کرد: "مهتاب" ته دلش دوباره لرزید. دوباره زمزمه کرد دوباره لرزید. خوش حال بود که در دلش چیزی دارد که می تواند بلرزاندش. حالا او هم برای خودش چیزی، رازی، یا کسی داشت! هرچه فکر کرد ، نفهمید چرا مهتاب داخل حوض افتاده است. آخر او هم آن روز داخل حوض افتاده بود. با خیالی خوش منتظر نشست تا کلون در صدا کند و داداشی رازش بیاید! حالا کریم هرچه از او می خواست انجام می داد...

 

پیشنهاد نوشت : بخونیدش خب!

 

راست میگن!

میگن :

 سخت ترین کار دنیا ترمیم اعتمادیه که از دست رفته ...

این هم حکایتی ست !

 
هر فردی می تواند در آن واحد ، عاشق چند نفر باشد ، همان غم و اندوه عاشقی را با هر يك از آنها احساس كند ، ولی به هيچ يك از آنان خيانت نورزد . فلورنتينو در حالی كه روی اسكله قدم می زد و اين افكار را در ذهن می پروراند، دچار خشمی ناگهانی شد و زمزمه كرد : انگار قلب من ، بيشتر از يك فاحشه خانه ، اتاق دارد ...!

 
 
 
 
عشق سالهای وبا / گابریل گارسیا مارکز

بهترینِ بهترینِ من ...

 

به بهشت نمی روم

اگر مادرم

 آنجا

 نباشد.

حسین پناهی

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو !

...

هیچ چیز خفت آورتر از این نیست

 که ببینی

 ابلهی

 در آنچه تو شکست خورده ای

 موفق شده است!

گوستاوفلوبر/ تربیت احساسات

و تو! آااای تو! ناسلامت کرده مرا و سلامت می‌کنم من ...

.

..

...

من کلیشه ام

هشتاد برگ برجسته یک خط، دو خط و ده ها خط هم که بسرایم

آزاد نمی‌شود عشقم

عشق یعنی‌ مغز بیست هزار تخمهٔ آفتابگردان را میان قوطی کبریت ریختن

عشق یعنی‌ از یکدگر آویختن

وقتی‌ تمام جهان در راه است و ول است و رهاست

رها را از من بگیر

خنده ات را نه

خطا را از من بگیر

گریه ات را نه...
.

.

.

                                                                                                    محسن نامجو

آهنگ تانگو / آلبوم بوسه های بیهوده

* ریتم این آهنگ همراه با شعر نامجو فوق العادست...

ادامه نوشته

یادت بماند..

 

عاشق کسی می شوی

 که رو به رویت ایستاده است

و کسی را که" تکیه گاه ایستادن این لحظه های تو"ست

فراموش می کنی..

مطرود

 

 

*یادم بماند آنها که دوستشان دارم

می توانند دوستم نداشته باشند

...

کتایون آموزگار

اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد، می خواهم بگویم : سلام!

...

از تنهایی مگریز

به تنهایی مگریز

گـ ــ ـ هـ ـ گـ ـ ـ ا هـ ـ

آن را بجوی و

تحمل کن و

به آرامش خاطر

مجالی ده!

 

"مارگوت بیکل"

در بستـن ِ ، پیمـان ِ مـا، تنهــا گـواهِ مــا، شــد، خـــدا ...

تمامی ِ دینم زِ دنیای ِ فـ ـ ـ ـ ـانـ ـ ـ ـی،

شراره ی عشقی

 که شد

               ز

                     نـ

                            د

                                   گـ

                                           ا

                                                   نـ

                                                           ی

گوش کنید و لذت ببرید

محسن نامجو

...

دارم میرم پیش مامان و بابا برای یه مدت .

فردا صبح هر دوشون عمل چشم ( cataract)* دارن.

میدونم که هیچی نیست ولی ته دلم همیشه نگرانم .

 

پ.ن:خدایا هوای ما رو داشته باش ...

 

 

* آب مروارید

بحران C !

یـــــــــــــــــــــــــک ســــــــــــــــــــــــــــــــــال دیگه هم گذشت .......

و

بلاخره

من

فردا  "۱ اسفند"

علیرغم میل باطنی!

از

یه دهه

پرت می شم

توی

یه دهه ی دیگه!

 

پ.ن۱: جداً ناراحتم... هم از جهش دهه!!! هم از خیلی چیزا ..

پ.ن۲: اولین درخواستی که فردا از خدا دارم اینه که حال ایرانمون خوب شه

          که این روزهای تلخ تموم شه

          که خونهایی که ریخته شده پایمال نشه

          که بشه یه روزی دوباره همه با هم بخندیم

پ.ن۳: یعنی میشه ؟ ....

10 دی

 

عاشق این روز به یاد موندنی ام

عاشق دیدن این صحنه م که در تاریخ "۱۰/دی " مامان و بابا کنار هم می شینن و شمع های تولد مشترکشونو فوت می کنن

 

خدای عزیزم! ممنونم برای وجود مامان بابایی که عاشقشونم

ناگهان چقدر زود دیر می شود!

 

"زندگی آنقدر ابدی نیست كه خوبتر بودن را برای فردا بگذاریم..."

 

حرف‌هاي ما هنوز ناتمام

 تا نگاه مي‌كني: وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي!

پيش از آنكه باخبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي‌شود

آي....

اي دريغ  و حسرت هميشگي!

ناگهان

 چقدر زود

 دير مي‌شود

هوا سرده دمش گرم!

 

یعنی من عاشق این هوام!

هوای سرد نمناک پاییزی.. که از حموم که درمیام مجبور بشم لباس آستین بلند بپوشم و و جورابای پشمیم رو پام کنم! یعنی من کلاً عاشق سرمام با همه ی دردسرهاش عاشق اینم که زیر بارون بدون چتر راه برم و کل هیکلم تا انگشت شست پام یخ کنه و هی عطسه کنم و اصلاً بعدش سرما بخورم!

الان هوا همینجوریه که من عاشقشم! که اونقدر جوگیر شدم که نشستم و دارم وبلاگ آپ میکنم و حسمو ثبت میکنم که نپره!

 

منِ "خودم"  

 

" تو میخوای من اونی باشم که واقعا تو میخوای من باشم ؟

 اگه من اونی باشم که تو میخوای ،پس دیگه من ، من نیست

 یعنی من "خودم" نیستم "

 

"خسرو شکیبایی/ هامون"

 

***************************

 

براي اينكه دوستم داشته باشي،

هر كاري بگويي مي كنم،

قيافه ام را عوض مي كنم،

همان شكلي مي شوم كه تو مي خواهي،

اخلاقم را عوض مي كنم،

همان طوري مي شوم كه تو مي خواهي،

حتي صدايم را عوض مي كنم،

همان حرفهايي را مي زنم كه تو مي خواهي،

اصلاً اسمم را هم عوض مي كنم،

هر اسمي كه مي خواهي روي من بگذار!

خب حالا دوستم داري؟

نه، صبر كن!

لطفاً دوستم نداشته باش

چون حالا انقدر عوض شده ام كه حتي حال خودم هم از خودم به هم مي خورد!

 

"شل سیلور استاین"

 

***************************

 

ای کاش آدما همدیگه رو همونجوری که هستن بپذیرن و دوست داشته باشن

و ای کاش همه، همیشه ، "خود خودشون" باشن! بی نیاز از نقاب

everything will be fine

 

تنگناهای زندگی اغلب چنان دردناکند که تاب پایداری در برابرشان نداریم

چنان کوبنده که گاه می شکنیم و فرو می افتیم

و سرانجام به همه چیز ـ حتی خود ـ بدبین می شویم

شاید در تاری که خود تنیده ایم گرفتار شویم

و اگر نتوانیم درست اندیشه کنیم شاید

راهی در پیش گیریم که به آشفتگی بیشتر ما بینجامد

اما...

احساس تنهایی مکن

چرا  که

 دیگران نیز با چنین لحظاتی روبرو بوده اند

...

گاه زندگی آسان نیست

sometimes life is not meant to be easy

 

سخن خوب است ز اول خاطر کس را نرنجاند !

 

کاش متوجه عمق حرفهایمان باشیم ! 

گاهی یک کلمه ی کوچک ، چیزهایی را خراب می کند  

که " عذر می خواهم " با تمام عظمتش  

توان ساخت دوباره اش را ندارد ....

 

از این زمانه دلم سیر می شود ؛ گاهی ..

 

تو هم با من نبودی،
مثل من با من
و حتا مثل تن با من!

تو هم با من نبودی،
آن که می‌پنداشتم باید هوا باشد،
و یا حتا، گمان می‌کردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد.

تو هم با من نبودی،
تو هم با من نبودی!

تو هم از ما نبودی،
آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من، چنان هم‌سفره‌ی شب،
باید از جنس من و عشق و خدا باشد.

تو هم از ما نبودی!

.

.

.

فرهاد مهراد ـ آوار